مسخ

_شکست،تلخ است؛

  شکستن اما،تلخ تر

  گو ،هرچه باشد:

                       شکستنِ شاخه ی نازکِ گلی خودرو

                       یا بازیچه ی سرگرمی سازِ کودکی

                       و یا،سازی !

_شکستنِ انسان اما

                            هول ناک است و

                            هراس آوراست؛

                            یادآورِ«مرثیه ی سروکاشمر»(1)

_چون می شکنندت:

  توهّمِ مظلومیت،

  اندکی مجابت می سازد

  که برزخمِ تازه

                    باطعمِ تلخِ انتقام

                    یاشیرینیِ گذشت

                                           صبوری آغازی.

_فاجعه امّا آن جاست،

                             که خود

                             «خویشتنِ»خویش می شکنی

 آن جا،خودجلّادِ«خویشتنی».

_من،قاتلم؛

  جلّادِ«خویشتن»

  گزیر و گریزم نیست،

  که تا انتهایِ خط

  چارپایِ مسخ شده ی بی خاصیّت ام را،

                                                      هی زنم !

                                                                    "فریاد"

1.نام دفترشعری ازشفیعی کدکنی


بی گانه باکتاب

چراکتاب نمی خوانیم؟!

                      "نظرخواننده"                              

                                                                   "هم نشینی به ازکتاب مخواه"

    توضیح:

     مطلب زیرتوسط یکی ازخوانندگان ارجمنداین نوشتن گاه درقالب یک" نظر"ودرپاسخ به فراخوان "چراکتاب نمی خوانیم"برایم ارسال شده است،باسپاس فراوان اززحمات بسیاروصرف وقت برای نوشتن این مطلب به نشان احترام به نظرایشان وسایرخوانندگان ونیزبنابه درخواست نویسنده،عین مطلب درج می گردد؛هرچندبابخش اعظم نظرات ایشان موافقم،ولی این نظرات یک خواننده است با،واگوی این نکته که غم نان رانگارنده تنها،یکی ازمشکلات فراروی جامعه ی "بی گانه باکتاب" می دانم.درپست های بعدی به دلایل این مشکل که"چراکتاب نمی خوانیم" خواهم پرداخت .مشکلاتی که کم ازکتاب سوزی نیستند.          

     دوست عزیز: در پاسخ مهسا گفته اید که :«کوته فکر خواندن مردم کار اشتباهی ستو دلایلی چون مشکلات مالی را باعث کتاب نخواندن مردم دانستید » می خواهم بگویم بیایید تعارف را کنار بگذاریم و واقع بینانه به مردم کشورمان نگاه کنیم .هر فردی در زندگی اش در آمدی دارد ونیازهایی، که این در آمد را صرف آن می کند.فرد بر اساس اولویت هایی که در تأمین نیازهایش تعیین می کنددرآمد خود را خرج می کند، اما باید دید آیا چیزی به اسم کتاب اصلن جایی درسبد خرید یک فرد ایرانی دارد؟کتاب کالایی نبوده که در این سبد جایی داشته باشد و بگوییم بر اثر تورم ازین سبد خارج شده .به طور کل این کالا جایگاهی در سبد خرید ما ندارد مگر برای عده ای معدود ،که اگر داشته باشد خانواده خودش راه تأمین کتاب برای خواندنش را می یابد.

     کتاب که ماده ی خوراکی نیست که اگر خوانده شد دیگر تمام شده باشد و نشود آن را با دیگران به خواندن نشست.کتاب را می توان بارها و بارها و توسط افراد بسیار زیادی خواند؛ پس ازین رو می توان حتی در شرایطی چون گرانی بسیار و فقر بسیار آن را به صورتشراکتی خرید و خواند؛ اما کو، کسی که دغدغه اش کتاب خوانی باشد تا پولت رابا او شریک شد و کتاب خرید و خواند .علاوه براین مگر کتاب خانه های مان چه اشکالی دارد که این همه برای عضو شدن در آنها ناز و پوز می کنیم (حتی گوته از کتاب خانه ی شهرش کتاب به امانت می گرفته است).کتاب خانه ای که 5000جلدکتاب دارد بی شک دو الی سه هزار جلدش باب طبع ما خواهد بود و این مقداریعنی حداقل بیست سال کتاب خوانی کردن .خوش بختانه هنوز به مرحله ی کتاب سوزانی نرسیده ایم و کتاب نایاب نیست؛ باور کنید اگر بخواهیم کتاب راراحت تر از هر چیزی می توانیم بیابیم و با آن جانمان را زنده کنیم (دراین راستا کتاب خانه ها در هفته ی کتاب عضویت رایگان دارند)اما باید بپذیریم که اولویت ما کتاب نیست، چون نمی دانیم چه گنج پر بها و پر رنجی ست وگرنه برای تهیه اش خودمان را به آب و آتش می زدیم کما این که وقتی یک ماده ی خوراکی کم یاب شود برای یافتنش چنین می کنیم.و گواهش این که کمد پر ازلباس ،دست و گردن پر از جواهر حتی از نوع بدلی اش را ارزش بیشتری قایلیم.اما حالا باید دید اولویت های یک ایرانی در خرید چیست ؟یعنی دوست دارد پولش را به چه بدهد و و قتش را صرف چه کند .شما باید ببینید فردی که می گویدپول و زمان خواندن ندارم وقتی که پول و زمان را دارد با آن چه می کند؟گمانم این طوری اگر به مسأله نگاه کنیم به نتایج جالبی برسیم.
      من خودم به شخصه احساس می کنم مردم اصلن فرقی بین کتاب خوان و کتاب نخوان نمی گذارند همه را به یک چشم می نگرند و این یعنی بهایی برای معلومات قایل نیستند چون معلومات بهایی ندارد و نمی شود مثل ماشین و طلا آن را باملاک های مادی سنجید؛علاوه بر این فرد احساس نمی کند که به خواندن و بالا بردن معلومات نیازدارد چون جامعه از او طلب علم نمی کند جامعه از و می خواهد که به هرترفندی که شده خودش را سر پا نگه دارد و پول و پله ای داشته باشد .

     دراداره فرقی بین کارمند روز آمد شده ی کتاب خوان با آن کسی که با معلومات ده سال پیشش  کار می کند وجود ندارد .یعنی ارزش گذاری کل افراد نیز براساس وملاک معلومات نیست .خب چرا فرد باید وقتش را صرف خواندنی کند که به چیزی حساب نمی شود ؟پس جامعه از شما چنین چیزی طلب نمی کند شما هم به دنبال به دست آوردنش نیستید.
      در این راستا تلاش  مدرسه برای کتاب خوان کردن بچه ها تلاشی یک طرفه است یعنی حتی اگر بخواهیم بچه هارا کتاب خوان کنیم بعد از ورود به فضای جامعه این حس ونیاز را از دست می دهند و در ضمن رسانه ها نیز در تبلیغ کتاب خوانی به سراغ کتب مشخصی می روند که بر اندیشه ای خاص تاکید می ورزد، حتی اگرکهنه شده باشد و این در تضاد با نیازها و اندیشه های تغییر یافته ی مردم می باشد.
     علاوه بر این موارد ،فرد کتاب خوان یک معترض بالفعل است .جامعه ای که بخواهد دم به دم در جهت بهبود خویش گام بردارد و خود را در معرض نقدمداوم قرار دهد به فرد کتاب خوان نیاز دارد چون این فرد بر اثر مطالعه توان محک زدن به دست می آورد.اگر می بینید کتاب خوان اندک داریم شاید ازین رو باشد که جامعه ای داریم که در سطوح مختلف تاب نقد شدن را از دست داده و فرد منقّد را پس می راند؛ به عنوان مثال من در خانه ی خودم نمی توانم اندیشه ی پدر و مادرم را نقد کنم .شما در اداره ی خود نمی توانید درزمینه ی آموزش و اداره ی مدرسه دست به نقد بزنید در حالی  که توانایی آن را دارید و اگر به چنین کاری دست بزنید موقعیت خود را به خطر انداخته اید، چرا که هر رییسی در حوزه ی کارش دیکتاتوری کوچکی را به راه می اندازد،که اندیشه ی فرد ناقد اجازه ی ورود به آن را ندارد.
    پس فرد کتاب خوان با اندیشه ی ناقدش چه کند ؟ آیا بهتر نیست که به گوشه ای خزید؟ یا بهتر آنست که چیز کم بهایی چون کتاب را به کناری نهاد؟ وقتی نمی توان از آن در جهت ارتقای سطح زندگی اجتماعی و فردی بهره برد از خواندنش چه سود؟!
      حالا شما این مورد را از زاویه ی دید جوامع  مبتنی بر دیکتاتوری بنگرید که با تیغ سانسور به مصاف اندیشه هایی می روند که به گمان آن هالرزاننده ی پایه ی حکومتشان هستند ؛چنین حکومت هایی کتاب را در بند می کنند،اگر نشد به تیغ می نوازند و در عین حال آن را در پستو پنهان می کنند وضرورت نیاز به آن را در عمل کتمان می کنند ؛گو این که ممکن است از تریبون رسانه گلو بدرانند که چرا نمی خوانید در عین این که در پس پرده ،ناخوانی مارا سپاس گزار هم باشند.
      کتاب نخوانی ما دلایلی ریشه ای دارد که باید با اندیشه ی مداوم و ریشه ای در جست جوی فهمش باشیم.امیدوارم به آن مرحله ازرشدبرسیم که محتویات کتاب را چون جواهر بدانیم تا زینت بخش جان ما شود.
     دوست دارم این مطلب رو در وبتون بگذارید تا در معرض نقد قرار داده بشه.

     باسپاسی دوباره ازاین خواننده ی بزرگواروطرح نظرات باارزش شون ونیزوب نوازی شان

هویت

از سالی که تقویم مان سوخت ،

روزهای هفته را گم می کنم؛

درست ، مثلِ خودم !

                                    "فریاد"

بی گانه با کتاب (3)

          چرا کتاب نمی خوانیم؟!                                  

                   " تیراژ کتاب و سرانه ی مطالعه "                  
                                                                                                                    "هم نشینی به از کتاب مخواه"

     لابد شنیده اید ضرب المثل معروف « آن که مناره را می دزدد اول فکر جایش را می کند ». اگر با بحران بیکاری روبه رو هستیم بدان دلیل است که اول فرصت های شغلی کافی ایجاد نکرده ایم. اگر تیراژ کتاب در ایران و سرانه ی مطالعه ی خانواده های ایرانی اندک است، اگر کتاب در سبد مصرفی آنان نیست، اگر سرانه ی مطالعه شرم آور است به این دلیل است که ( به عمد و یا غفلتِ از این عظمت ) پیشاپیش زمینه ی آن را مهیا نکرده ایم.

     نخست:

      می دانیم که به طور متوسط تیراژ کتاب های جدّی در ایران حدود دو هزار تاست و همین اندک،   گاه چند سالی را کفایت است، کتاب خوانان جامعه ای بالغ بر هفتاد میلیون را.

     به گمانم اواسط دهه ی نود ( میلادی ) بود، در گزارشی از رادیو بی بی سی شنیدم که: ( نقل به مضمون، ضمناً در پستی دیگر نیز به این اشاره کرده ام ) در کشور چهار میلیونی و جنگ زده ی تاجیکستان ،در شرایطی که مواد غذایی توسط کاروان های حفاظت شده ی ارتش در سطح کشور توزیع می شود تا از گزند شورشیان و گرسنه گان در امان بماند ( آن زمان تاجیکستان درگیر جنگ های وحشتناک داخلی بود و با جمعیتی در همین حدود ) مجموعه ی اشعار فروغ فرخزاد شاعر نام دار ایرانی در تیراژ هفتاد هزار چاپ و در یک روز نایاب شد!

     این نکته نزدیک به دو دهه بعد در سفری به آن سامان ( سال گذشته ) تعجب مرا بیش تر برانگیخت، که تازه دریافتم خط و زبان آنان فارسی نیست ولی غالباً فارسی را می فهمند.

     دوم:

      بنابر ادعای مقامات رسمی، سرانه ی مطالعه در ایران حدود پانزده دقیقه، و به گفته ی منابع غیر رسمی چیزی در حد دو یا سه دقیقه است. ( ناگفته نماند که این میزان شامل مطالعه ی روزنامه و مجلات قریب به اتفاق سرگرم کننده و نازل نیز می شود ).

     می اندیشم: آنان که کتاب نمی خوانند، به راستی اوقات سنگین و کسل کننده ی خویش را در مجاورت برنامه های عمدتاً ملال آور تلویزیون بر چه نمط می گذرانند؟ مگر نه این است که ما هر چه داریم و هر که هستیم، ره آورد کتاب است ؟!

     آمار درستی از تحصیل کرده گان جامعه ( دست کم از دیپلم به بالا ) ندارم، ولی این را می دانم که بالغ بر یک میلیون معلم، احتمالاً بیش از این رقم دانشجو و قطعاً بیش تر از این ها استاد، پزشک، مهندس، تکنیسین و شاغلین آزاد در سایر بخش های دولتی و غیر دولتی با تحصیلات عالیه داریم. از نظر دور نمی دارم دانش آموزانی را که علاقه مند به مطالعه هستند و مراجعین به کتاب خانه و کتاب فروشی.

     به راستی با در نظر داشتن اهمیت مطالعه و این رقم از تحصیل کرده گان جامعه، چرا با چنین تیراژ و سرانه ای رو به رو هستیم و « چرا کتاب نمی خوانیم؟ » پاسخ به این پرسش را در چندین پست گسسته ولی در حقیقت به هم پیوسته( این پست سوم است) و در حد توانم خواهم داد. شما چه نظری دارید؟

      تا دیگر پست بدرود...

      ادامه دارد

مدهوشان

سر می کشند

با شکم های خالی ،

پیاله های پر از نفتِ خویش را ؛

                                  بد مستان !

با زخمِ معده

و

"بامداد خمار" آن

چه خواهند کرد ؟!!!

                                     "فریاد"

چشم هاراشستم

چشمانم ، دوش می گیرند ،

همه روز ؛

بیش تر از روسپیان رسمی .

بی گانه با کتاب (2)

                 چرا کتاب نمی خوانیم ؟!

                                " بحران مخاطب "           " هم نشینی بِه از کتاب مخواه "                           

     این نکته ای است روشن که خالق هر اثر هنری، به هنگام آبستن، پرورش و زادن اثر خویش بیش و پیش از هر چیز به مخاطبانش می اندیشد. و این اندیشیدن احترامی است که خداوندگار اثر به مخاطب ( جامعه ) می گذارد. او پیوسته بر آن است که با جماعتی اندیشه ورز و دارای ذهنی نقاد رو به روست؛ پس تمام توانش را به کار می گیرد و از جوهره ی جان مایه می گذارد تا بهترین را عرضه کند. اگر حایل و رادع و مانعی بین آفریننده ی آثار هنری و مخاطب وجود نداشته باشد، خالق و خواننده با تأثیری دو سویه موجبات تعالی و رشد فکری هم دیگرو نهایتاً جامعه را فراهم می آورند.

     یکی از بزرگ ترین دغدغه های پدبدآورنده گان آثار هنری ( خاصه کتاب ) در جامعه ی امروز ما ممیّزی است، چرا که این شمشیر داموکلسِ برآ هیخته، و نیز ایجاد فضای خاص در بخش های مختلف هنری، علاوه بر سانسور دولتی، خالق آثار را نیز وادار به خود سانسوری می کند.

     شاید شماری هنر را با ابتذال برابر بدانند و بر همین قیاس است که به زعم خود از سر دل سوزی کمر به تحدید و تهدید هنر و هنرمندان می بندند؛ حال آن که هنرمند کسی نیست جز آیینه ای صیقل خورده و شفاف؛آیینه ای که واقعیاتِ جامعه راچنان که هست بازمی تاباند؛آیینه ای برآمده از بطن و متن جامعه، از درون همین مردم ،و کارش نیز برای مردم است.

     تا،کسی مردم را مهجور و صغیر و نادان به حساب نیاورَد نمی تواند برای آنان سطح مشخصی از شعور و فهم را تعیین نماید، به راستی کدام ممیز از خالق  اثر هنری متخصص تر و آگاه تر است و چند درصد مخاطبان ،سطح فهم و درک پایین تری از ممیز یک اثر دارند ؟

     ممیزی آثار هنری دست کم دو اثر بسیار منفی و مضر بر پدید آورنده و مخاطب دارد.

     1 . پدید آورنده :     

از ترس تیغ سانسور، از تمام اندوخته ها و ظرفیت هنری خویش نمی تواند استفاده کند و زشتی و زیبایی ها را نمی تواند چنان که هست، آشکار و بی پرده بنماید، حال آن که رسالت هنری و اخلاقی هنرمند حکم می کند که آن چه می بیند و می فهمد، تحریر، ترسیم و یا تصویر کند. از دیگر سو خود سانسوری نیز روح و روان و نبوغ او را می خراشد و می خشکاند و از نقد مخاطب نیز بی بهره می گردد و ذهن پویایش متوقف شده و فسیل می گردد.

     2 . مخاطب :

     با تجربه ی ناچیز و آشنایی اندک که نگارنده در دو سه دهه ی اخیر دست کم با وضعیت نشر کتاب دارد و در ادوار مختلف و در قالب همین نظام و قانون، سلایق متفاوت ممیزها را لمس کرده ام، براین باورم که بسیاری از آنان فاقد تخصص وصلاحیت در این کارند و این یعنی توهین آشکار به فهم و شعور مخاطب و همین اهانت ها به شعور مخاطب است که بسیاری ازمخاطبان را با دنیای هنر و اندیشه بی گانه می کند. تجاوز به شعور انسان های فهیم و آگاه و صاحب نظر و هنر، کم تر از تجاوز به میهن و ناموس آدمیان نیست. در بسیاری از کشورهای پیش رفته و مدعی فرهنگ وهنر،به موازات تربیت متخصص و نیروی کارآمد برای استفاده در بخش های مختلف جامعه، با وضع سیاست های کارآمد، به مخاطب و مصرف کنندگان آثاروتولیدات هنری نیز می اندیشند و با تمهیدات مختلف خلق مخاطب می کنند.

     مردمی که کتاب نخوانند متفاوت نیندیشند، سؤال نکنند، اعتراض نداشته باشند، با برده چه تفاوتی دارند ؟ مگر نه این است که نظام ما بنیان اش بر مکتبی استوار است که پایه گذارش برده گان را می خرید و آزاد می کرد ؟!

     در پست پیشین، پیش گفتاری ارایه دادم از این که « چرا کتاب نمی خوانیم » در این پست، بسیار به تلخیص به بحران مخاطب پرداختم، چه می دانم  رویارویی با این بحران دلایلی بس عدیده دارد. بدون شک در پست های بعدی از هر زاویه ای که به موضوع اصلی این بهانه « چرا کتاب نمی خوانیم » بپردازم،به نوعی به" بحران مخاطب" مربوط خواهدبود.نگارنده دلایل مختلفی را لیست کرده که:"چراکتاب نمی خوانیم» ودر روزهای آینده بدان ها خواهم پرداخت. شما چه نظری دارید؟ منت تان را  پذیرایم.

     ادامه دارد...

     تا پست بعدی بدرود.