دوگانه گی


          عوام زده گی آفت میراث ملّی

     بیست و هشت اردی بهشت روز جهانی موزه، آغاز هفته ی بزرگ داشت میراث فرهنگی و روز بزرگ داشت حکیم عمر خیام نیشابوری است. از آن جا که هر سه مقوله ی گفته شده تشابهی از جنس ملیّت دارد، برآنم تا گذرا و کاملاً عامیانه نگاهی داشته باشم به پاس داشت و یادآوری آن ها در برخی از تقاویم و یا بنرها و تراکت های کوچک و بی مقدار، آن هم نه بر معبر عموم.

          از سه مناسبت گفته شده تنها نامی از « روز بزرگ داشت حکیم عمر خیام » آورده شده و از دو دیگر نامی به تقاویم مان نیز برده نشده است،ودودیگرهیچ ؛مگربه تراکتی ویاپارچه یابنری کوچک برسردراداره ی ذیربط. پس اصل مطلب:

      نخست:

     راستی مگر موزه نه همان جایی است که بخشی از میراث فرهنگی خویش را در آن نگه داری می کنیم؟ مگر اشیای داخل موزه اسناد متقن و مبرهن دیرینه ساله گی ما نیست؟ امروز در آغاز هفته ی بزرگ داشت میراث فرهنگی قرار داریم.ارزش میراث فرهنگی مان اگر از بسیاری از هفته ها و دهه های دیگر که در طول سال گرامی داشته می شوند بیش تر نباشد، به مراتب کم تر نیست. چه تمهیدات قابل توجه و چشم نوازی در نظر گرفته شده تا مردم با هویت خویش بیگانه نشوند؟ اگر بتوان مردمی را از ریشه و اصل خود جداشان ساخت، فردا به کم تر نسیمی سر به تسلیم فرود می آورند. در کنار باورهای عقیدتی، ملیّت و تاریخ یک قوم از شاخص های برجسته ای است که می توان مردم را دربرار فرهنگ های پر مدّعا بیمه کرد و استوارشان داشت. مگر نه این است که هر فرد به ایل و تبار و اصل و نسب خویش می نازدو می بالد، چرا زمینه و بستر های لازم را برای نازیدن و بالیدن یک ملّت بر پیشینه ی پر افتخارش فراهم نیاوریم تا در مقابل سایر ملل احساس سرافکنده گی و خود باخته گی نکند؟

     دوم:

     امروز، روز بزرگ داشت حکیم عمر خیام نیشابوری است. نیشابور، یکی از شهرهای همسایه ی کاشمر است. کاشمر شهری است با سه چهار مرکز آموزش عالی و چندین هزار دانشجو. چه تعداد دانشجو از این واحدهای آموزش عالی برای شرکت در مراسم بزرگ داشت حکیم عمر خیام نیشابوری به آن شهر عزیمت کرده اند؟ در داخل همین شهر و در همسایه گی عمرخیام چند نشست تخصصی و دانشجویی برای آگاهی و شناخت بیش تر این اندیش مند بزرگ قرون برای نسل امروز برگزار شده است؟

     اگر به گاه، این شناخت و بازگشت به خویشتن فراهم نشود، افزون بر خود باخته گی، دانش آموخته گان و فرهیخته گان ما نیز هم سنگ و هماهنگ عوام خواهند شد. تحصیل فقط خواندن چهار واحد دانشگاهی تخصصی و مرتبط نیست، شناخت ادبیات، تاریخ،مفاخر و آثار ملّی، فارغ از رشته ی نحصیلی بر همه گان فرض است.

     در جامعه هر نهادی کارکردی مشخص دارد ؛ به گمانم یکی از فعال ترین ، پرکارترین وموفق ترین نهادهای زمانه ی ما حوزه ها هستند، آن ها به تمام و کمال مناسبت های مرتبط با نهاد خویش را در تمام سال پاس می دارند.

     نهاد دانشگاه و علم و ادب و ریاضی و میراث فرهنگی در برابر این کوتاهی خویش چه پاسخی دارد؟

     امید که خلط مبحث نکنیم و جای گاه هر چیز و هر کس را در حد و مرتبه اش به کمال پاس بداریم.

     اجرام- که ساکنان این ایوانند -       

     اسباب تردد خرد مندانند  

     هان! تا سر رشته ی خرد گم نکنی!

     آنان که مدبرند، سرگردانند!

بهترین هدیه ی عمر


                   " داستان کودکی من"

        تمام مسیر مدرسه تا خانه را گریسته بود، تا به خانه رسید کیفش را پرت کرد و عرّش را سر داد.*      

        می گفت: روی میز معلم جا نبود؛ از بس گل و شیرینی و جعبه های کوچک و بزرگ کادو چیده بودند.

       می گفت: وقتی که معلم وارد کلاس شد همه ی بچه ها بلند شدندوگفتند: « معلم عزیزم، روزتون مبارک ». فقط من هیچی نگفتم، بچه ها همه دیده بودند که من دستِ خالی به مدرسه اومدم. محمد، فقط یک دسته گل یاس و رُز آورده بود،می گفت:مامانم گل های یاسو ازروی دیوارخونه ی همسایه مون کنده.

     گفتم: یک هفته است تا آن موقع ،خدا بزرگه.

    امروز می گفت:مامان، هفته ی معلم داره تموم می شه، دیگه به مدرسه نمی رم. چهار پنج روزه که نه درس و مشقش رو انجام می ده و نه ساندویچش رو می خوره.

     اصلاً جرأت نمی کنم باهاش حرف بزنم خواهر! از راه که می یاد عین سگ هار می مونه، پای بساطش می شینه ویک کلمه صحبت نمی کنه. تا بهش گفتم، بچه ی خواهرت گفته به مدرسه... .نه ورداشت و نه گذاشت،** هر چه به دهانش رسید بار این معلم های بیچاره کرد:

  -به گور پدر همه شان، چه کار می کنن مگر؟ ازصبح تا شب روی صندلی می شینن و پول حرف مفت می گیرند. یک روز با من بیان باغ کولی، تا بفهمن که بقیه ی مردم چه جوری زنده گی می کنند؛ فاتحه ی مملکت رو خوندن همین معلم ها، با روزی دوازده هزار تومان بیام هدیه ی روز معلم بگیرم. همان روز معلم، روز کارگر هم بود، کی به ما محل سگ گذاشت؟ اصلاً کسی گفت که کارگری هم در باد دنیا*** وجود داره؟ اون بدبختِ شوهر خواهر من که توی چاه گازگرفت و سقط شد، خر توی آب گوزید؟

   -پسرِداداشم، دانش جویه. خدا خیرش بده ،امسال که به دادمان رسید. خدا کنه ازسال دیگه دولت خودش یک فکری برای این کار بکنه.

   چند روز بود دیگر روی میزمعلم چبزی دیده نمی شد. معلم گفته بود: بچه ها دیگه کسی منو خجالت نده.

   -کی اینو آورده؟

   همه ی سرها به طرف رضا برگشت، از خجالت پشت بچه ها قایم شده بود، کادوی او از همه کوچک تر بود، درست مثل خودش.

  -باز شود دیده شود، بلکه پسندیده شود.

   معلم با دقّت کاغذکادو را باز کرد و به طرف بچه ها گرفت: «داستان کودکی من، سرگذشت چارلی چاپلین.»

      چند تایی از بچه ها خندیدند و دوباره به طرف رضا نگاه کردند. رضا بازهم کوچک تر شده بود.

     - بچه ها چاپلین رو می شناسین؟

     - اجازه آقا: همون که توی تلویزیون دلقک بازی در می یاره و همه رو می خندونه.

     -آره پسرم، همون؛ ولی خندوندن دیگران که دلقک بازی نیست ،گریاندن هنر نمی خواد؛حالا در   فرصت مناسب اینو براتون می خونم تا بعد بیش تر بشناسینش و ببینین همونی که این قدر مردم رو می خندونه، خودش چه قدر در کوچکی و بزرگی گریه کرده.

    رضا کمی بزرگ تر شد.

   -اون یکی ازبزرگ ترین هنرمندان دنیاست واین کتاب هم بهترین هدیه ای ست که من درعمرم گرفتم.

    رضا باز هم بزرگ تر شد و لبخند کوچکی صورتش را پوشاند.

  - رضا جان: ازطرف من ازخانواده تشکر کنی که چنین انتخاب قشنگی داشتن.قبلا بهتون گفتم:من حقوق می گیرم و وظیفه مو انجام میدم؛ازکسی توقع چیزی ندارم.

  - آقا: مامان من سواد ندارند، بابامم که ...

   یک بار دیگر سکوت طولانی رضا نگاه بچه ها را متوجه او کرد.

  -اینو آقا، پسر دایی مون از بابل خریدن، اون جا دانش جو هستند.

  پس از آن روز در هر فرصتی بچه ها از معلم خواهش می کردند که « داستان کودکی من » را برای شان بخواند. معلم با اشتیاق و احساس قسمتی از کتاب را می خواند. بچه ها با دقت گوش می کردند ولی نمی دانم چرا رضا، کوچک و کوچک تر می شد ؟!

********************

     *بلندگریست

  **بی مقدمه شروع کرد

***درقیدحیات

فاصله

وفاصله

         تنها واژه ای ست

                           که

                           سرما را رَج می زند.

                                                  "فریاد"

کار

  روزجهانی کارگروبحران بی کاری

 

     به گمانم یکی از بزرگ ترین چالش های موجود در جامعه ی امروز ایران ،معضل بیکاری است. بیراهه نرفته ایم اگر برخی از معضلات بزرگ دیگر نظیر اعتیاد، طلاق، تخلّف و تقلّب، دروغ و چاپلوسی وبیماری نسبتاً فراگیر افسرده گی را تابعی از بیکاری به حساب آوریم.

      بی گمان وجود این معضل کلان را ،علل و اسباب بسیاری است و دفع و رفعِ آن نیز راه کارهای متفاوتی می طلبد ،که مسئولین و کارشناسان خبره می باید تا که چاره در کار کنند و این گره فرو بسته و پیچ در پیچ را واگشایند؛ هم از این روست که بی دانشیِ نگارنده نمی تواند گشاینده ی معضلی این چنین بزرگ باشد. با این همه راقم این سطور که معلمی بازنشسته است ،بر آن است که یکی از مؤثرترین مفاتیحِ این بلای جمعی، مسئولین امور اجرایی، تقنینی و قضایی کشور هستند.

     قدر مسلّم آن است که بسیاری از بازنشسته گان، با درنظرداشت تغییر شکل زنده گی اجتماعی، ارتباطات، حقوقِ اندک بازنشسته گی، تورم هردم فزون و عدم کفایت دخل و خرج، ازدواج و تحصیل فرزندان و ... پس ازبازنشسته گی به شغل دیگری روی می آورند. به این ها  بایدش افزود، حرص و بی قناعتی، چشم و هم چشمی و ... را.نمی خواهم کتمان کنم فشار کمر شکن گرانی و حقوق اندک و ... را. ولی آیا جوانی که بنا به سنّتی اجتماعی، غریزی و اخلاقی قصد ازدواج و بنیان نهادن زنده گی نوینی را دارد،برای اکتسابِ کاری که بازنشسه گان بدان می پردازند، اولی تر نیست؟ یک کارگر و یا کارمند بازنشسته با دریافت حقوق بازنشسته گی حداقلی ازدرآمد را داراست، ولی جوانی که به حق می باید ادامه ی حیات دهد و تشکیل خانواده( خواه تحصیل کرده و خواه غیر آن ) سزاواتر از یک فرد بازنشسته برای مصدر شدنِ کاری نیست آیا ؟

    این حقیقتی اجتناب ناپذیر است که بسیاری از بازنشسته گان به دلیل مشکلات پیش گفته، بخش گسترده ای ازموقعیت ها و مناصب کاری را به خود اختصاص داده اند. از جمله: کارکنان بسیاری از شرکت ها، صندوق های قرض الحسنه و مالی اعتباری، صنوف مختلف بازار، راننده گان تاکسی وتاکسی تلفنی، نمایندگی های بیمه،کارکنان وکارگرانِ بسیاری از کارگاه های تولیدی- خدماتی،پست بانک ها، راننده گان بخش خصوصیِ ادارت دولتی، مشاغل اختصاصی، رانت و تبعیض و ... .

     آیا به خاطر رفعِ بخشی ازاین معضل بزرگ و دردناک، هنوز وقت آن نرسیده است که دولت با صدور بخش نامه ای، تمام کارفرمایان و مسئولین واحدهای کاری در کشور را از پذیرش بازنشسته گان منع کند.

شاید بسیاری از بازنشسته گانِ شاغل، از این پیش نهاد برافروزند و بر این حقیر خرده بگیرند و متهم به عدم ادراک معضلات خویش کنند ،ولی نگارنده در اعتراض این عزیزان سه نکته را به پاسخ دارد:

     1 . خویشتن را به قیاس بنشیند با سایر بازنشسته گانی که قناعت را پیشه ی خویش ساخته اند و بعضاً حرمت کار و روزگار سپری شده ی خود پاس می دارند و به خاطر رفاه بیش تر از تن دادن به هر کاری تن می زنند.

     2 . مگر نه این است که بسیاری از جوانان جویای کار، فرزندان همین بازنشسته گان شاغل و شریف هستند. چرا جای خود را به فرزندان جوان، بیکار و پر انرژی خود نمی سپارند؟ شما کار خویش به کمال کرده ایدو فرزندان خود را به مرحله ی ورود به بازار کار رسانده اید، اکنون گاهِ آن است که به آسایش بپردازید ؛اگر بتوانید قناعت پیشه کنید و ازچشم و هم چشمی سر باز زنید.

     3 . ایران متعلق به همه ی ماست، لازم است با چاشنی قناعت و پذیرش واقعیّت، با مسئولین کشور هم کاری کنیم تا بخشی از این بیماری مهلک التیام یابد. دولت ( هر زمان و هر که باشد ) بی مشارکت و هم کاری مردم قادر به رفع این معضل نخواهد بود.

     بسیاری از کارفرمایان به خاطر پذیرش حقوق اندک، تحربه ی کاری و معضل بیمه از به کارگیری بازنشسته گان استقبال می کنند؛ تجربه آن چیزی است که با انجام عملیِ کار حاصل می آید و حقوق اندک و بیمه نیز ،بهایی است که دولت می بایست به عنوان متولی و مسئول درمان این بیماری فراگیر بپردازد.

     در حوزه ی بازار و مشاغل آزاد می توان با ممنوعیت از صدور پروانه ی کسب و یا به کارگیری بازنشسته گان، بسترساز کار برای جوانان شد، البته با زمینه سازی مناسب به منظور جذب سرمایه های کم و بیش همین بازنشسته گان، در قالب کارگاه ها و شرکت های سهامی – تعاونی، ( تولیدی – خدماتی ) که فقط جوانان در آن مشغول به کار شوند.

     چنان که در نخست گفتم، بیکاری علل و اسباب بسیار دارد. و این فقط یکی ازراه کارهای خروج ازاین بن بست تلخ است، ولی می تواند ازراه گشاترین ها باشد.

        گوش، اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من           

        آن چه البته به جایی نرسد " فریاد " است!

مردان ناپاک


زمین پاک ومردان ناپاک

     دوم اردی بهشت روز « زمین پاک » است. در این خصوص به سالیان پیشین و به همین ایام ،زیاد نگاشته ام از آن همه جفایی که به زمین روا می داریم و از پلشتی هایی که بدان ها دامانش می آلاییم. در این مقال اندک برآنم تا اشاره ای کوتاه داشته باشم به آن دسته از نامرد مردانی که دامان "مادر زمین" را به گونه ای دیگر می آلایند : خون

     درست است که انسان بدین زمان با استفاده ازاندیشه و دستان توانایش، به تکنولوژی یی دست یافته که دل "مادر زمین" را ز هم بدرّاند و با امحاء و احشاء برآمده از درون آن فضای اطرافش را نیز بیالاید تا جایی که بر خویشتن تنفس را نیز گران دارد؛وظاهرا گزیروگریزی نیست ،پس ازاین نکته درمی گذرم، که تکرار را مکرر نشود.

     روی گفتم ،با  نامرد مردانی است که با پایان گرفتن دوران آدم کشی پس از دو جنگ جهانی و دوران جنگ سرد، هنوز روی آن دارند که چهر زمین به خون بیالایند و به صفحه ی شیشه ای تلویزیون ظاهر شوند و صحبت از برقراری امنیت و آرامش مردم زنند؛ همان مردمی که در هر فرصت و به هزاران زبان به آنان « نه » گفته اند.

     هر چند در سالی که گذشت چند نفر از آنان یا به درک واصل شدند :مثل قصاب لیبی و یا به تاریخ پیوستند : نظیر فرعون مصر ،تونس و یمن.

     با این همه هنوز هستند دیوانه گانی ،که به ارعاب و سلاخی مردم مشغولند و برآنند که آب کماکان بدین جوی نگه دارند. غافل از آن که جویی که به خون روان باشد به تعفّن می گراید، خواه درمصر، سوریه و یا بحرین باشد، خواه به هر کجای دیگر این « زمین پاک ».

     فعلاً پرچم دار این خون خواره گی و از این دست، آلوده گی  « قصاب سوری، بشار اسد » قاتل است که بدین گونه « زمین پاک » می آلاید.

     آیا او نمونه ای کامل و کافی نیست برای دیگر خود کامه گانی که با زور سرنیزه به دیگر نقاط « زمین پاک » فقط بر جسم های بی روح و چشمان پر از نفرت مردم هراسیده حکومت می کنند؟

     در کشور کوچک سوریه و در طول یک سال گذشته شمار « انسان » های کشته شده از مرز ده هزار تن گذشته است. تا چنین جلادانی بر بخش های مختلفی از زمین حکم برانند چگونه می توان از روز « زمین پاک » سخن گفت؟!!!