شادباش


مژده ای دل که مسیحانفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

ازغم هجر مکن ناله و"فریاد"که من

زده ام فالی و"فریاد"رسی می آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله ای می شنوم کزقفسی می آید

     آغازسال نومیلادی رابه آنان که اندیشه ای فراملیتی دارند،شادباش می گویم.بااین امیدکه سال نو،میلاد"آزادی"و"عدالت"باشدبرای رهایی همه ی مردمانی که درگوشه وکنارجهان دربندجبارانند.

     باآرزوی تندرستی وبهروزی برای همه گان به ویژه منت گزارانِ براین گاه نوشت،چندروزی ازسایش روان بلندمرتبه ی خویش دراین صفحه آسوده خواهیدبود.

     تاآن زمان بدرود.

بی گانه باکتاب(5)

                 چرا کتاب نمی خوانیم؟

                                 "خانواده"                    " هم نشینی به از کتاب مخواه "

     یکی از مهم ترین و درعین حال نخستین نهادی که می تواند ما را با کتاب آشنا و یا نسبت به آن بی گانه سازد « خانواده » است. هر چند که نظام ها و نهادهای اجتماعی با در نظرداشت وسایل ارتباط جمعیِ امروز، چندان در هم تنیده و گره خورده است که نمی توان « بی گانه گی با کتاب » را تنها به یک عنصر مشخص مرتبط دانست و محدود کرد. در حقیقت همه مان خلع سلاح شده ایم و هر کدام پادزهری شده ایم بر زهری که دیگری می ریزد، تازه مشروط به آن که پادزهر،زهر نباشد و یا بالعکس.

     با این همه چون خانواده نخستین بستر و مزرعی است که نهال انسان در آن نشا، رشد و نمو می کند، در بین تمام عوامل تأثیرگذار بر شخصیت فرد،( که خودکتاب از متشخص ترین آن هاست) از مؤثرترین آن هاست.

     از صاحب نامان پهنه ی هنر و ادب، غالب آنان بستری مناسب در محیط خانواده برای شان فراهم بوده است تا که بر بالیده اند، این حقیقتی است که گیاه در شرایط مستعد و مناسب رشد می کند و به بار و بر می نشیند، چرا گیاه انسان چنین نباشد؟ بسیار اندکند صاحبان اندیشه ( مراد حوزه ی علوم انسانی است ) که به تصادم راه خویش را باز جسته اند. اگر بستری مساعد ( به هر طریق ) بر گذرگاه زمان و جبری انسان قرار نگیرد هیچ کس راه به کوره دهی نخواهد برد. هم از این روست که خانواده را تنها یک عامل مهم بر رهگذر رشد و کشیده شدن به حوزه ی متعهدودردناک اجتماعی و انفصال از دنیای حقیر و پر ابتذال فردی و تفرعن ریشه دار در حماقت می دانم.

     هستند خانواده هایی که کودکان خردسالشان را به کلاس ورزش های رزمی می فرستند تا قدرت تدافعی بیاموزند و در مدرسه یا خیابان از هم سالانشان کتک نخورند. ( نفس وجود و فراگیری این ورزش ها را انکار نمی کنم، هدفم انگیزه ی باورمدارانش است ). به روزگاری که کلاس می رفتم به والدین دانش آموزانم که چنین نگرشی داشتند می گفتم: آیا بهتر نیست فرزندتان را به کلاسی ( رشته های هنری ) بفرستید تا با فراگیری طبعی لطیف و مهربان با کسی دعوا نکند؟ در ورزش نیز به گونه ای مشاورش باشید که دنبال رشته های فاقد خشونت و حتی المکان رقابت باشد.

     باری هدف از طرح این نکته ی به ظاهر بی ربط همه آن بود که نقش پررنگ خانواده ها را بیش تر واگشایم؛ در خانواده ای ( خانواده های برخوردار ) که انواع وسایل لوکس و فانتزی، عتیقه، مدرن، زینتی، دکوری و نیز انواع وسایل سمعی، بصری وجود دارد ولی جای یک قفسه ی کتاب در آن خانه خالی است، جای چه توقع، که فرزندان آن خانواده به سمت کتاب و کتاب خوانی گرایش داشته باشند. بخشی از اینان نوکیسه گانی هستند که به روزگار عزلت وغربت کتاب بساطی آن چنانی به هم زده اند، و چنین است که فرزندان شان هر روز دسته گلی تازه به آب می دهند، و در نهایت گستاخی خود را از زمین و آسمان طلب کار می دانند.طرفه آن که برخی از حضرات دیوارهای سرسرای خویش را با کتاب های ادواری ، چند جلدی وقطور،در هیأت کالایی لوکس و زینتی می آرایند، که وانمود کنند ما نیز مردمیم و با تکیه به گنجینه ی دانش عظیم مان بدین جا رسیده ایم، آن هم چه کتاب هایی! دلی از سنگ می بایدت تا که ننشینی و بر سرنوشت خویش و جنگل گریه ساز کنی!

     به روزگاری که کلاس می رفتم، همیشه به دانش آموزانم می گفتم که ساده نباشید. وقتی پدر و مادر به مسافرت و یا بیرون از خانه می روند و شما را در خانه تنها می گذارند و از شما می پرسند عزیزم: چی دوست داری از بیرون برات بگیرم؟ نگویید: کفش، کلاه، کیف، آدامس، پفک و ... و ... این ها را خود خواهند گرفت، بگویید کتاب. ( ضمناً پیش تر با کتاب آشنایشان کرده بودم که چه کتابی؟ ) با این کار پس از چندین سال هم شما یک کتاب خانه ی شخصی خواهید داشت و هم پدر و مادرتان به شما افتخار خواهند کرد و پُز خواهند داد.

     در حاشیه و به تجربه گفته باشم ، دانش آموزانی که کتاب های غیر درسی می خوانند، موفقیت بسیار چشم گیرتری دارند، چرا که گنجینه ی لغوی غنی تری پیدا می کنند.

     اگر در کنار سایر اقلام و خرید کالاهای غیر ضروری و لوکس (کالاهایی که داخل گنجه ها و کابینت ها و انبارها زندانی می شوند) به خرید کتاب نیز حساسیت و توجه داشته باشیم و در دست رس فرزندان مان قرار دهیم و به ویژه زمانی که هنوز خواندن نمی دانند برایشان کتاب بخوانیم،عادتی می شودکه در بزرگ سالی سر بر آستان این مفهوم مقدس به تواضع فرود می آرند و از بسیاری ناهنجاری ها و بلایای اجتماعی وا می رهند، هر چند که از این رهگذر دچار زخم و رنجی جاودانه خواهند شد. در این زمان و مکان، کتاب همان زخم هایی را در وجود انسان ایجاد می کند که « روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند »، با این همه بهتر است از فرو غلطیدن به دامان تفرعن، دروغ، چاپلوسی، بزهکاری، کلاه برداری و ...  .

     باری، مراد از این روده درازی و روضه خوانی همه آن بود که گفته باشم "خانواده" از مهم ترین نهادهایی است که می تواند فرزندان را « هم نشین » کتاب سازد و یا « بی گانه با کتاب ».

     نظرشمادراین خصوص چیست؟

     تادیگرپست بدرود...

     ادامه دارد 


بی گانه با کتاب (4)

     چرا کتاب نمی خوانیم؟

         "هم نشین"

                                                           " هم نشینی به از کتاب مخواه "

     این پنجمین پست است که به "بیماری اجتماعی" بیگانه گی با کتاب اختصاص می یابد، در مطالب پیشین به برخی از معضلات موجد این بیماری اشاره شد، در این پست و پست های بعدی به عوامل دیگری اشاره خواهد شد.

          هم نشین تو، از توبه باید                    تا تو را عقل و دانش افزاید

     یکی از مهم ترین عوامل مؤثر در تعیین جهت و سمت و سوی زنده گی آدمیان، حلقه ی دوستان، هم نشینان، هم سالان و محافل خانواده گی است. شاید بتوان گفت به همان میزانی که حلقه ی مراوده و هم نشینان ( به ویژه به دوره ی نوجوانی و جوانی ) در کشانده شدن فرد به دامان ناهنجاری های اجتماعی و بزه کاری مؤثر است، در همان حدود می تواند یک هم نشین فرهیخته و علاقه مند به مطالعه و کتاب ما را با کتاب آشتی و پیوند زند. هر چند در جامعه ی مصرف گرا و سطحی نگر، با آدمک های فانتزی، پرادعا، بی سواد و فاقد هویت ( نسبی )، فرهیخته گان و عاشقان به کتاب، حتا در محیط خانواده گی، فامیلی و حلقه ی دوستان نیز مورد بی مهری و تمسخر واقع می شوند تا چه رسد به اجتماع.

     سطح دانش و خرد جمعی را چندان نازل ساخته اند که گفتمان محافل خانواده گی، دوستانه و اجتماعی از مرز مسایل معیشتی، پول پرستی، دلالی و معامله گری، شکم باره گی، جنسی،دروغ وغیبت و ... فراتر نمی رود؛ با این همه همین گفتمان غالب هم نشینان است که بر فرد و جمع تأثیر می گذارد و ما را به سویی می کشاند که در لحظه گرفتار آنیم: « بی گانه با کتاب » کتابی که تمامی دست آوردهای مدنیت و رفاه مدیون اوست. همان گونه که اکثریت بی گانه با کتاب جامعه را به سوی بداخلاقی های فردی و اجتماعی و نیز بی هویتی سوق می دهد، اقلیت فرهیخته نیز می تواند جامعه را به سمت پیش رفت، تمدن و فرهنگ، اخلاق، آزادی، برابری و ... رهنمون شود؛گیرم به خون جگر.

     چه بسا وجود یک فرد اندیشه ورز و کتاب خوان در یک فامیل یا یک محله انگیزه ای شود برای اقبال دیگران به آن سمت.گاه ممکن است "هم نشین" تأثیرگذار بر شما یک اثر باشد و نه فرد. آشنایی ناچیز و خجالت بار نگارنده با کتاب و"تنها نامِ" ادبیات امروز ایران و جهان و ... ره آورد تصادم یک « هم نشین » فرهیخته و زنده یاد مجله ی « آدینه » است.

     هر چند از خردسالی علاقه مند به کتب غیر درسی بودم ولی متأسفانه تا اوایل جوانی، جز کتاب مقدس ( قرآن ) و نجمای شیرازی و یک جُنگ شبیه خوانی کتاب دیگری ندیدم. شاید همان اشتیاق سرکوب شده به عقده ای تبدیل شده که امروز دچار بیماری خرید کتاب هستم ،و هم نشین و هم خوابه با کتاب.

    نظرشمادرمورد"هم نشین"چیست؟

    تادیگرپست بدرود...

     ادامه دارد


قاتلین آزاد

توضیح:این مطلب درشماره ی297آوای کاشمرچاپ شده،باپوزش ازخوانندگان ارجمندی که درآن جامطالعه فرمودند.

دریغ است [ این خانه ] ویران شود

     پیش از این بارها و به تکرار به صورت حضوری، درج در نشریات و یا دنیای مجاز ( وبلاگ ) با مسئولین اجرایی وقت در میان نهاده ام که چه جنایت هول ناکی در حوزه ی محیط زیست و در ارتباط با منابع طبیعی منطقه انجام شده و کماکان نیز می شود. و این فاجعه چیزی نیست جز قطع و آتش زدن هزاران درخت چند ده و یا صد ساله در اعماق دره های سرسبز، آباد و زیبای رشته کوه های شمال شهر های «کاشمر، خلیل آباد و بردسکن». این جداست از به آتش کشیدن کیلومترها ( در مجموع ) درختچه ی تمشک، بادام کوهی و ... در مسیل و یا حاشیه ی رودخانه های فصلی و یا دایمی در دل کوه های سر به آسمان کشیده ی منطقه. این در حالی است که نه تنها از سوی مسئولین کوچک ترین اقدامی نمی شود، که ناخواسته و ندانسته با مخرّبین ومتعرّضین هم دستی و هم یاری نیز دارند. این که چرا چنین می شود دلایلی دارد:

                                      201212071404.jpg

      نخست آن که متولیان امر اگر هم دل سوز باشند نیروی کافی برای حراست از طبیعت گسترده و دوردست منطقه را ندارند. دو دیگر این که ارزش های زیست محیطی و منابع طبیعی در فرهنگ عمومی ما جای گاهی ندارند و اهمیّت این مواهبِ کم تعداد ولی پُربها ، به مردم شناسانده نشده است. ما دچار افراط و تفریط شده ایم آن جا که پای مصالح فردی و گروهی در میان باشد از هیچ چیز فروگذار نمی کنیم و هزاران ساعت برنامه های رسانه ی تصویری و... را به آن اختصاص می دهیم ولی جایی که حیات اجتماعی نسل های امروز و فردا با آن گره خورده، مورد بی توجهی و بی مهری واقع می شود.

     بگذارید تا به اصل ماجرا بپردازیم. داستان از این قرار است که شماری از فرصت طلبان در سال های اخیر به حق و یا ناحق مدعی مالکیت و یا تصاحب بخش هایی از دره های دور و نزدیک دل کوه های منطقه شدند ؛به بهانه ی خشک سالی وام های بی بازگشت و یا کم سود از نهادهای ذیربط دریافت داشته اند و با استفاده از این وام ها استخرهای کوچک و بزرگ در دل کوه ها بنا کرده و یا با استفاده از لوله های پلاستیکی آب را از مناطق دوردست به جاهایی که امکان کاشت "فقط چند اصله نهال گردو" وجود دارد انتقال داده اند. در چند سال گذشته که خشک سالی چهره ی جدی تری از خود نشان داده است مدعیان تملّک به این بهانه که درخت های تنومند بید، چنار، سپیدار و ... آب زیادی را می بلعند(نگارنده خوددیده وشنیده ام) اقدام به آتش زدن این درختان بعضاً چند صد ساله نموده اند تا آب به نقاط پایین تر برسد. این عمل شنیع و این جنایت فجیع موجب از این بردن هزاران درخت تنومند شده تا فقط چند ده نهال گردویی که صرفاً نفع شخصی دارد به بار نشینند؛ آن هم نهالی که:« ده سال عمر می خواهد تا قوی گردد و به بار آید».

     و اما گناه و هم دستی مسئولین آن است که  نه تنها با این خاطیان برخورد نمی کنند، که با پرداخت وام در انهدام منابع طبیعی و زیست محیطی که از معدود شُش های منطقه هستند انباز می گردند.

     جنایت دیگری که چند سال پیش انجام گرفت و هنوز بخش گسترده ای از آوارش به جای مانده است در حد فاصل حوزه ی استحفاظی کوه سرخ و خلیل آباد قرار دارد و آن قطع صدها چنار چند صد ساله ( الوار یکی ازدرختان متوسط افتاده بر خاک را هفته ی پیش اندازه گرفتم 33 متر ) توسط فردی شناخته شده ( البته من نمی شناسم ) از تهران و خارج کردن بخش اعظم آن ها از منطقه است. درختانی که هر کدام میلیون ها تومان ارزش مادی دارد، ارزش معنوی اش را با جای خالی آن ها، آینده گان محاسبه خواهند کرد!

     مرد میراثی چه داند،قدرِ مال          رستمی جان کندومجّان یافت زال

     هرکه او،ارزان خرد ارزان دهد        گوهری طفلی به قرصی نان دهد

                             201212071400.jpg         

                                         

     غالب این ها ارث پدری کسی نیست،نگارنده بابهسازی نیزمخالف نیستم،ولی دراین موردخاص که (اکثریت قریب به اتفاق این فجایع دراماکن دوردست ودورازچشم متولیان امراتفاق می افتد)فقط تخریب،سوء استفاده ومنافع بسیارحقیرانه ی فردی نهفته است ،نمی توان چشم فروبست.

     حضرات محترم مسئول: این ها واپسین شُش های حیات بخش در منطقه ی ما هستند که در زمان مسئولیت شما در حال از بین رفتن هستند. آیا ارزش این ها کم تر از ذخایر زیرزمینی است؟ چقدر برای استخراج آن ها هزینه می شود؟ اندکی از عواید حاصله از آن را برای نگه داری از این ها هزینه کنید که گاز حاصله از آن ها در آینده خفه مان خواهد کرد!

     اجازه می خواهم ادعایم را گواهی بیاورم و به ارجمندی دره های آرمیده بر این صخره های عبوس اشارتی داشته باشم. نگارنده(باپوزش وشرمندگی) به عنوان کوه نوردی که بیش از دو دهه است به صورت جدی درگیر آنم، اعلام می کنم که طبیعت کوهستانی کاشمر و دره های خوش آب و هوا و پر از غنای آن اگر در تمام کشور منحصر به فرد نباشد در عداد کم نظیر ترین هاست، این را بدان جهت می گویم که در سال های فعالیت کوه نوردی ام تمام قله های مطرح و بسیاری از کوه های گم نام کشور را صعود داشته ام و از نزدیک طبیعت آن ها را زیسته ام. این نکته ای است که هم ،کوه نوردان بومی ،بر آن مُهر تأیید می زنند و هم کوه نوردان مهمانی که از دیگر نقاط کشور بدین جا آمده اند. این توضیح اضافه را بدان جهت آوردم، که بدانید سنجش و مقایسه ای آگاهانه است و نه ریشه دار، در احساسات ناسیونالیستی که سخت از آن بیزارم.

     گواه دیگرم، اعلام آماده گی برای نمایاندن پاره ای از این فجایع زیست محیطی است و نیز چند تصویری که ضمیمه ی این مطلب می کنم. (تاریخ عکس ها 17/9/91 )

      مسوولین محترم:امروز مدعی العموم و مسئول پیش گیری از این فاجعه شمایید، این خانه رنج های فراوان به دل و زخم های بسیار به تن دارد؛ اگر امکان درمانش نیست اجازه ندهید بیش از این آزارش دهند.

                                                 دریغ است[ این خانه] ویران شود!

تولدی دوباره

این که نیاکان ماچراشب یلداراجشن می گرفته اند،واصلا این که چرااین قدردرتقویم گذشتگان ماآیین های سرورپررنگ است وازسوگ هیچ اثری نیست،به خردگرایی ایرانیان برمی گردد.آنان به تجربه دریافته بودندکه چه برفرصت وچه برجسم ازدست رفته ،اندوه خوردن وبساط غم گشادن جزانحطاط جسم وجان چیزی دست گیرشان نمی شود،بدین روست که توگویی دنبال بهانه برای شاداندیشی وشادخواری می گشته اند،ولی چون نیک بنگریم،به دقایق وظرایفی برمی خوریم که بادرنظرداشت زمان به اعجازشباهتی بیش تردارد،بهانه ی سرورشان.

    کافی است امکانات بسیارناچیز هزاران سال پیش رادرنظرآوریم ،آن گاه به دانش تجربی وهوش سرشاراسلاف خودپی می بریم،که چگونه تنهااختلاف یک دقیقه ای "شب یلدا"راباشب پیش وپس ازآن تشخیص داده اند.

     آنان بلندترین شب سال را"شب زایش" خورشیدمی گیرند،به این دلیل که ازپگاه اول دی به عمرروز(خورشید،کانِ پاکی ونور)افزوده می گرددوشب دچارنقصان وفرسایش می گردد.می خواهندبه مابگویندکه :«هان،نومیدمباش که نومید[مردمان]رامعادی مقدّرنیست».ازدل ظلمانی ترین شب سال است که مهرگیتی فروز،برون می آید. 

    این تفرّدوگوناگونی ورنگارنگی خزان است،که به مرگ وانجمادمی انجامد.زهدان حیات اما پیوسته مستعدنشوونماست.بدون شک خواب خوش زمستانه،نشان ازآبستنی داردکه زایش بهاران سرسبزوزیبارابه ارمغان دارد.

     امشب،شب تولدمهراست،این نوزادیک روزه بزرگ وبزرگ ترخواهدشد.برهمه جاوبرهمه به عدل خواهد تابید.لانه های تاریک وتنگ رامنوّر،وکوه های انجمادوفسردگی راذوب خواهدکرد؛گرمایش چندان فزونی گیردکه به انتهای فصل گرم ،خس وخاشاک رابه هم درسوزد.این ماهیت "مهر"است،آماده سازی"مادرزمین"برای زایشی نو.زایشی دوباره!

    زایش "مهر "خجسته.