گفتاری فاقدارزش
سلام:
از خواننده گان گران قدری که برای وقت شان ارج و قربی قایل هستند تمنا می کنم از
خواندن این پست درگذرند.
صادقانه معترفم که اگر ایمیل و پیام کوتاه
های بسیار اندک و انگشت شمار متفقِّدان وصغارپروران( حتا همراه اول ) نبود ،هرگز مهدورالزمان
عزیزان نمی شدم ،چون اصلا یادم نبود.چه بگویم از این ادواتِ ارتباط و بر باد دهنده ی اوقاتِ چون نبات.
در کوتاه زمانی از آن ورِ کره ی خاکی به
گوشت می رسانند که رهبرساندنیست های نیکاراگوئه(هموکه روزگاری اشک شوق آرمان
گرایان جهان رادرآورد) برای سومین بار به قدرت نشست تا در زمانه ی برچیدن پلاس
دیکتاتورهای خاورمیانه ،"دانیل اورتگا "فرش قرمز ( خونین ) دیروز این
منطقه پر فراز و نشیب را ( بهارستان مداین ) که هر پاره اش شد،زیرخُسب ِخون آشامی
،بر امریکای لاتین بگسترد، در کنار هم کاسه گان مستأصلش، چاوز ،مورالس و ...
؛وبازدرهمین نزدیکی ها صدای کوبیدن میخ به تخته ی نجاری رامی شنویم که تابوت
دیکتاتورسوریه رابه هم می دوزد،آن گونه که (هرچندزشت و وحشیانه)همین دیروزدرلیبی
کردند؛راستی آیا این دیکتاتورها وحکام غیرمردمی نیستندکه پیشاپیش سرنوشت فردای
محتوم رارقم می زنند؟
در
کنار این فراز و نشیب ها و بیم وامید ها، همان ادوات ارتباطی یادآورت می شوند: «
تولدت مبارک ». عبارتی بسیار زیباست، ازبس که در این سال ها و به این پهنه از مرگ
گفته ایم وگریسته ؛ ولی عرق شرم به سراسر اندام آدمی می نشیند که از تولدش بگوید
در زمانه ای که هر روزه هزاران نفر دق مرگ می شوند ؛ازحسرت ها و آرزوهای برباد
رفته و پشت سر هم صف کشیده،که چونان سوهانی به جان آدمیان این پهنه افتاده و با
سرعتی هر چه تمام تر فاصله ی کوتاه بین تولد و مرگ را کوتاه تر می کند.
راستی یادتان هست سی چهل سال پیش را.اگر سن
تان قد نمی دهد ازبزرگ تران بپرسید. هیچ کس واژه گان سکته ی قلبی، مغزی، بیماری
قند و ... به گوشش نخورده بود. این واژه گان امروز مرزهای سنی را درنوردیده اند.
کیست که نداند منشأ بسیاری از بیماری ها ( به جز سوانح و ... ) مشکلات روانی
،نابرابری وناهنجاری های اجتماعی است؟
از یادآوری واژه زیبا ولی در این زمانه تنفر
برانگیز «جشن تولد » می گفتم. هرگز در تمام پنجاه و دو سال سن بدان تن نداده ام و
برای همسر و فرزندانم نیز . به قول شاعر ارجمند معاصر هوشنگ ابتهاج : « در این
زمانه که درمانده هرکسی، از بهر نان شب / دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست . از
نان شب که بگذریم دروانفسای به بند بودن اندیشه چه جای گرفتن جشن تولد برای جسمی
است که حامل روحی از هم گسیخته و دردمند و آزرده است. عرق شرم بر جبین ات می نشیند
که اصلا توچه پخی هستی که تولدت باشد؟ انیشتین هستی یا خیام نیشابور؟ ادیسون هستی یا
حافظ شیراز؟ فعلا کالای بورس، پاس داری از آیین مردگانی است.ما اما، زنده ایم به
امید،که ستایش گران زایش باشیم و به پای دارنده ی آیین زنده گانی ؛زنده گی خود و
آنانی که زنده گی بشریت را معنا بخشیدند و غنا؛ اگر به آن روز نرسیدیم میراث خواران
و به پای دارنده گان آیین مرده گانی سوری به سوگ مان خواهند خورد. گیرم برخلاف میل
مان.
مطالب زیر اولی(که چی؟)درهمین ارتباط مربوط
به سال گذشته ودومی(زنده به گور)مربوط به سال پیش از آن ،به مناسبت پنجاه سال رنج
وزندگی است.اگراین همه رادرقالب یک پست آورده ام بدان روست که خوانندگان ارجمندی
که تازه براین سفره ی تلخ مهمان شده اندبانگاهم در این خصوص بیش تر آشنا شوند.
با پوزش بسیار ازمتفقّدینِ پیشین.
1. که چی ؟
یک + نیم = سه کاف مقدس و دیگر هیچ
به گواه سجل هیجدهم آبان آغازحیات ( زجر کشیدن ) من است. شرمم می آید ،در زیست
گاهی که هر لحظه هزاران هزار میل و آرزو به خاکستر تبدیل می شود و جز دود دل چیزی
بر نمی خیزدازتولدخویش بگویم، ضمن این که کسی نیستم که منشأخیرو خدمت شده باشم. از
آن گذشته ما مردمی مرده پرست هستیم ما را با زنده گان چه کار؟! فراوان دیده ایم
نعره های جگر خراش را به مراسم سوگ؛ از بسته گانی که مدت ها از حال هم بی خبر بوده
اند و مرگی، زنده گان را به هم گرد آورده است.
سال پیش در همین روز و در همین نوشتن گاه مطلبی با عنوان « نیم قرن زنده به گوری » نگاشتم و نیم نگاهی واپشت داشتم.
در این سیاهه بر آنم یک سالی را که به آن نیم قرن اضافه شده با نگاهی کلی به
انسانی که سال های عمرش از نیم سده بر گذشته و روی در سراشیبی عدم دارد به اعتراف
بنشینم. با تمام وجود آرزو می کنم که شما نگاه تان به زنده گی زیباترو متفاوت
باشد. و تمنّا می کنم که تقلّایش را بکنید. چنان که من می کنم.
تاریخ مصرفم به پایان رسیده است. بیش از پیش به مسافرت می روم. کوه هم چون نیم بر
گذشته از پر رنگ ترین برگ های زنده گی من است. چرا که در آن جا احساس می کنم خودم
هستم. کم تر نقش بازی می کنم. فریاد می کشم، گریه می کنم، می خندم و پژواکش تمام،
برآیند کارهای خود من است. در شهر نمی توانم آن باشم که هستم. باید صورتک بزنم،
دروغ بگویم. وانمود کنم و به مصلحت بگویم و ... و این همه همانانی هستند که به قول
دوستی آسیاب نرفته سپید مویت می کنند و بی گاه به ورطه ات می کشانند.
اعجاز دیجیتال همراه با سخت افزار و نرم افزارهایش هنوز نتوانسته جای کتاب
را بگیرد؛ که هم چنان بخش گسترده ای از اوقات مرا نوش جان می کند و بس گوارایش
باد. می اندیشم شماری از مردم بدون کتاب چگونه گذرا می کنند زنده گی را بدون هراس!
و سومین کاف مقدس پس از « کتاب و کوه، کار » است
که نیم سالی است وداعی جاودانه گفته ایم هم را. هنوز نتوانسته ام، ولی در جدالم که
فرصت اش را به کتاب بسپارم تا به ول گردی یا وب گردی. اگر بتوانم.کاری است شاق.
می گویند تغییر دکوراسیون خانه، نمای ساختمان، فرش، مبلمان و ... خانه از مظاهر سر
زنده گی و امیدواری به زنده گی است. همسایه ی سر کوچه مان با وجودی که چند سالی
زودتر از من تاریخ مصرفش به پایان رسیده است مدت هاست به طبقه ی دوم خانه و نما
سازی آن مشغول است. هر روز که از آن به تکرار می گذرم می اندیشم چرا مرا چنین
رغبتی نیست به بازسازی نما و تغییر چهره ی عبوس برون خانه؟ گمان را سن از پنجاه که
در می گذرد به قول هدایت دیگر جایی برای ... ناله باقی نمی ماند و باید به انتظار
جام ریغ نشست. من اما از چنین انتظاری گریزان نه، ولی سخت متنفرم؛هرچندبه قول
اخوان :
رسیده ایم من و نوبتم به
آخرخط نگاه دارجوانان بگو سوار شوند
ازهمسایه مان نمی دانم به چه امیدوبرای که؟ ولی من خوش تر آن دارم که هزینه ی
نماسازی، دکوراسیون و تغییر ... را به کتاب، مسافرت و اکتساب و ابتیاع ابزارهای
مدرن و شگفت آور تکنولوژی نوین اختصاص دهم (اگربگذارند).پیرانه سر گوییا هنوز سر
آن ندارم که، جای گرفتن بر سراشیبی عدم را پذیرا گردم؛ چرا که به قول سید علی
صالحی شاعر معاصر باور دارم که : « ما برای مرگ، زنده گی نمی کنیم. اما برای زنده
گی حاضریم که بمیریم » و اگر خویش بدین ها دل خوش می
دارم و امیدوار، از آن روست که در اوج نومیدی می خواهم بمانم، که تاریخ امروز را
فردا بخوانم، بدون تحریف. و ببینم ذلت و عزت را، و آن گاه در گذرم از سه کاف مقدس
و دیگر هیچ.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم
آبان 1389ساعت 16:1 توسط حسن قرباني |
2. زنده به گور
نيم قرن زنده به گوري
اگر
پدر و مادرهاي ديروزهم مانند امروزكه در ثبت برخي وقايع بيش از حد حساس هستندو
براي ثبت ساعت و دقيقه و حتا ثانيه ي تولد فرزندشان، اهميت والاتري از حقوق انساني
خويش قايلند؛حساسيت به خرج داده باشند، ( به گواه سجل ) هيجدهم آبان ماه براي من
نقطه ي آغاز نيم قرن زنده به گوري است.
و
اگر بپذيريم كه انسان خود دنيايي است با تمام تمايلات، تأثير و تأثرات، كام و
ناكامي ها، غم و شادي ها، شكست و پيروزي ها و ... و واكاويم گذر نيم قرن از سال
هاي عمررا،خواهيم ديد كه در حقيقت نيم قرن از تاريخ را به كاوش گرفته ايم؛ گيرم كه
ناقص و در برخي موارد شخصي و غير قابل تعميم.
به
بهانه ي گذار پنج دهه از ساليان عمر، بر آنم تا به مدد حافظه ي ناقص ( فراموش خانه
) واكاوم و واگويم اندكي از آن چه در عالم واقع ولي انگار بر ميانه ي خواب و
بيداري بر من گذشته است.
پر
واضح است كه اگر اين گذار به روايت تاريخ واگويه شود ،سرشار از جرح و تعديل خواهد
بود، چه مي دانيم كه تاريخ حقيقي هر دوره اي ( حتا تجارب و يا خاطرات شخصي ) پس از
به پايان رسيدن آن دوره نگاشته مي شود.
همان
گونه كه گفتم، آن چه در پي مي آيد هر چند واگويه هاي ناقص و به هم بافته شده و
جراحي شده ي ( لحاف چهل تكه ) ذهني دردمند و به احتمال قوي بيمار و شخصي و فردي
است؛ولي فرد هم در دامان جمع بزرگ مي شود و هويت مي يابد.
بنابراين
ممكن است بخشي از اين واگويه ها، زبان و درد مشترك هم نسلان من به دوران كودكي،
نوجواني، جواني و ميان سالي باشد. ( البته اگر اجازتم فرماييد كه از ميان سالي
جلوتر نروم، گو اين كه از فرط مشقت به پيران شبيه ترم .)
كاهلانه
خوش تر دارم تا گذار اين پنج دهه را در پنج بخش با عناوين دهه ي اول تا پنجم به
گويه بنشينم.
دهه ي نخست ( دهه ي چهل خورشيدي ):
ذهنم
را مچاله مي كنم و در مشت مي فشارمش ،تا سر حد توان به عقب برگردم مگر ،و آغازه ام
را براي خويش به نمايش بگذارم و پس از آن به تماشا بنشينم تا به امروز، اين « درام
» را. ولي آن" آشفته حال خوابيده بخت "فرا ياد نمي آورد جز پسر بچه ي سه
چهار ساله اي را كه تنباني به پاي دارد و پيراهن سفيد يقه حسني برتن و بيل چه اي (
غربت ساز ، دست ساز كوليان دوره گرد ) بر دوش، كه روانه ي باغ شوهر عمه است تا
علاوه بر بازي و تماشاي مراسم بيل زني ( باغ كولي ) دسته جمعي، نهار ظهر را نيز
غذاي لذيذ تري نوش جان كند. از كوچه ي رباط مي گذرم؛كاروان سرايي كه از دو اتاقش
به عنوان مدرسه استفاده مي شد. سپاهي دانش ( سپاه دانش : يكي از اصول انقلاب شاه و
ملت بود كه به سال 41 تأسيس و سربازان ديپلمه به منظور مبارزه با بي سوادي پس از
آموزش هاي لازم به روستاهاي سراسر كشور اعزام مي شدند .)بر لب پنجره ي كلاس كه
منتهي به كوچه است نشسته و مرا به سوي خويش فرا مي خواند. از ترس در آن واحد
شلوارم را خيس مي كنم، بيلچه را انداخته و مي گريزم. اين است دورترين تصوير، و
اولين رويارويي من با يك چهره ي ناآشنا ( يك معلم ) بيرون از شمار كم شمار محيطي
كه مرا احاطه كرده است.
راستي ! يادت به خير شادمان بي سبب:
دل
خوش به اين كه امروز نوبت آب ماست. فلان ميوه در حال رسيدن است. مرغ تخم گذاشته
وكاروان شتري كه از انتهاي باغ مي گذرد. گاوي كه قرار است به زودي بزايد. گوسفند
پرواري كه تازه به جمع احشام اضافه شده است. شغالي كه به تله انداختيم و ... . و
اندوه گين در حسرت مُردن خر همسايه، حرام شدن گاو آبستن عمو و ضجه هاي دردناك
صاحبش ( خاطره ي تلخي كه پس از چند دهه با ديدن فيلم به ياد ماندني « گاو » دوباره
زنده شد .) هدر دادن آب توسط موش كور و اضطراب و وحشت از تاريكي، ديو، مُرده، چاه
و ... .
و
سرگرم به جمع كردن زردآلو، آلو، شفتالو، گردو، بردن آب و نان براي پدر به سر
مزرعه، سوار شدن بر خرمن كوب، چرانيدن گاو و گوسفند و ... .
بي
آن كه يك لحظه فكر كني، راهي كه از وسط اين رودخانه مي گذرد از دو طرف به كجا
منتهي مي شود ؟ اصلاً مگر جاي ديگري هم هست ؟ يا پشت اين كوه ها چه مي گذرد و
كجاست ؟
و
آرزو : هيچ، داشتن تاير كهنه ي موتوري كه با چوب بچرخانيش و به دنبالش يدوي و رفتن
بالاي كوه رو به روي باغ پدر مانند بچه هاي همسايه، ولي پدر اجازه نمي دهد. (
امروز در يك دقيقه به آن صعود مي كنم ).
راستي كه يادت به خير شادماني بي سبب !
از
قرآن دوره ي محفلي ماه رمضان يادم رفت. حسن را بايد به مكتب بگذاريم تا « ملا »
شود. به مكتب مي روم با تشكچه و تُنگي پر آب. دختر و پسر دور تا دور اتاقي بر روي
تشكچه هاي خود نشسته اند و با سر و صداي زياد در حالي كه سر را جلو و عقب مي برند
قرآن مي خوانند.
ملا
كه به او جناب آخوند مي گوييم،اسكلتي سر بر آورده از قبرستان را مانَد با خوي
خصلتي كه به آن سال ها از ملك الموت در ذهن ما نقش زده بودند. با شدتي به باد كتك
مان مي گرفت و قرآن مان مي آموخت كه بعدها نديدم كسي هيچ حيوان متمردي را بدان
شقاوت تأديب كند.
غروب
هنگامي پسر همسايه كه دو سالي از من بزرگ تر است راه بر من مي گيرد و از طرف سپاه
دانش امر به تحصيل در مدرسه مي كند. خاطره ي سپاهي چند سال پيش در ذهنم نقش مي
بندد و وحشت وجودم را فرا مي گيرد. در آن روز اصلاً از ذهن من نگذشت كه احتمالا
اوبدان ديار غريب دلتنگ برادرش به سن و سال من باشد. من گريستم و جستم و اوحسرت به
دل و نادم با بيسكويت بزرگش بر دست، كه بعدها به عنوان تغذيه به ما مي دادند با
عنوان « انجمن حمايت از كودكان ».
اواخر
دهه ي چهل است و ما كلاس سوم و چهارم دبستان. در برخي از خانه ها راديو و گرام
پيدا شده است.خبرزلزله ي ويران گر گناباد را مي شنويم. شمار زيادي كشته مي شوند و
من به شدت از مُرده مي ترسم. روستاي ما نيز به تناوب مي لرزد ؛هر چند منطقه ي ما
كوهستاني است و مي گويند اين جا زمينش محكم تر است و خطرش كم تر، ولي ما در صحن
مدرسه ( كاروان سرا ) فقط قرآن مي خوانيم كه مگر دفع شر شود.
در
واپسين سال دهه ي چهل، بخشي از قبرستان متروك روستا محل احداث مدرسه اي مي شود كه
يكي از دو هزار و پانصد و اندي مدرسه ي زنجيره اي و مشابه در سراسر كشور در
روستاهاي بزرگ تر است؛ با عنوان يادبود گذار بيش از دو هزار و پانصد سال از سلطنت كوروش كبير پادشاه هخامنشي. اين اولين واحدهاي آموزشي
متحد الشكل و ساخته شده توسط دولت در نقاط روستايي است، با هدف فراگير نمودن
تحصيلات مقدماتي براي روستاييان در سراسر كشور.
دهه ي دوم ( پنجاه ) :
هم
زمان با پايان دوره ي ابتدايي، نظام نوين آموزشي ( سه مرحله اي ) در ايران پايه
گذاري مي شود. براي تحصيل در دوره ي راهنمايي، نوجوان روستايي مجبور به دوري از
خانواده مي گردد. دوره ي دوم تحصيل را بايد در بردسكن مي گذراندم همراه با احساس
بسيار ناخوشايند غربت و دل تنگي براي خانواده فقط براي مدت شش روز در هر هفته.
اين
هم زمان است با تغييرات بسيار وسيع و گسترده در وضعيت زنده گي ايرانيان در حوزه
هاي مختلف اجتماعي، كشاورزي، اقتصادي، صنعتي، فرهنگي و ... ابزار و ادوات جديد
كشاورزي و صنعتي چهره ي زنده گي مردمان كشور را دچار تحولات بي نظير و جديدي مي
سازد. انرژي مكانيكي جاي انرژي ماهيچه را به صورت فراگير در اقصا نقاط كشور فرا مي
گيرد و تلويزيون كم كم به رسانه اي فراگير تبديل مي شود.
وارد
دبيرستان مي شوم و محل تحصيلم كمي دورتر مي شود و سنگيني بار غربت از بين مي
رود.به غربت عادت كرده ام .وانگهي، كاشمر شهري بزرگ تر است و من هم بزرگ تر شده ام
و استقلال و آزادي نسبي در زنده گي مجردي برايم گواراتر است. سال 56 است. از گوشه
و كنار كشور خبر اعتراضاتي بر عليه رژيم شاه به گوش مي رسد. سال 57 در كلاس سوم
دبيرستان درس مي خوانم و از تابستان اين سال اعتراضات فراگيرتر شده است . با آغاز
گشايش مدرسه ها اعتراضات جدي تر مي شود و من از نخستين دانش آموزان مدرسه هستم كه
به صف معترضين مي پيوندم. مدرسه ها اعتصاب مي كنند و پدرم به منظور پايان دادن به
دلشوره هايش مرا به روستا مي برد ولي كماكان از فرصت استفاده كرده و در مناسبت هاي
تقريباً فراوان معترضين شركت مي نمايم. او در ابتدا با من همراه و پس از مدتي به
خاطر تندروي هاي من راهش را از من جدا مي كند. در 22 بهمن همين سال حكومت شاه سقوط
مي كند و انقلابيون زمام امور كشور را به دست مي گيرند. كوتاه مدتي پس از پيروزي
انقلاب در گوشه و كنار كشور از طرف گروه هاي مختلف اعتراضاتي صورت مي گيرد كه من
با هيچ كدام آشنايي ندارم. درست در شب سي و يك شهريور سال 59 جنگ ايران و عراق
آغاز مي شود. در روزهاي پس از آن هواپيماهاي عراقي بسياري از جاهاي دور دست كشور
را بمباران مي كنند. راديو چندين بار آژير وضعيت قرمز را براي تمام نقاط كشور به
صدا در مي آورد. من هم به شدت اندوهگينم.كشورم اشغال شده است.چند روز پيش از اين،
با معدلي پايين تحصيلات متوسطه را به پايان مي برم.
دهه ي سوم ( شصت ) :
شعله
هاي جنگ در سراسر مرزهاي غرب و جنوب كشور زبانه مي كشد و عفريت مرگ هر روز شماري
از بهترين جوانان وطن را مي بلعد و من از جنگ مي ترسم. پس از نزديك به يك سال
بيكاري در اردي بهشت ماه به سربازي فرا خوانده مي شوم. آموزشي ناحيه ي ژاندارمري
خراسان، پس از آن مرز گزيك بيرجند. در مرز افغانستان پاسگاهي در اوج محروميت مطلق.
چهار ماه بعد به پل خاتون در مرز اتحاد جماهير شوروي اعزام مي شوم و پاسگاهي داخلي
تا پايان خدمت. سال 60 اوج درگيري هاي خياباني بين گروه هاي مخالف و موافق نظام
است و من در مشهد ( دوره ي آموزش ) شاهد برخي از اين صحنه ها و ميتينگ ها هستم. با
آغاز سال 61 آتش جنگ شعله ورتر مي گردد و عمليات گسترده اي بر عليه عراق صورت مي
گيرد و ايران شاهد شهادت گروه، گروه از بهترين فرزندان خويش است.
در
سراسر ايران حجله هاي سوگ واري در كوچه و خيابان به چشم مي خورد، و داريم عادت مي
كنيم به شنيدن و تاب آوردن غم هاي بزرگ. در اردي بهشت 62 خدمت سربازي تمام و پس از
مدتي ازدواج مي كنم و بي كار. مهر ماه 63 به صورت پيماني به استخدام آموزش و پرورش
در مي آيم و اعزام به يكي از دورترين روستاهاي كوه سرخ. جنگ هم چنان بيداد مي كند
و ما سرگرم تشييع و به خاك سپاري و عزاداري عزيزان مان. بر ادارات دولتي به ويژه
آموزش و پرورش فضايي كاملاً پادگاني حاكم است. دوستان همراه پس از شش ماه به
استخدام رسمي در مي آيند و من و شماري چند هم چنان پيماني هستيم. يك بسته ي پيش
نهادي با عنوان سير مطالعاتي به منظور مصاحبه ي ايدئولوژيك به دستم مي رسد و تكليف
مي شوم به حضور در جبهه و از جنگ مي ترسم.
در
خرداد 65 به منطقه ي سومار اعزام مي شوم و چند ماه بعد به استخدام رسمي آموزش و
پرورش در مي آيم. خونين ترين عمليات جنگي در زمستان همين به وقوع مي پيوندد و
هزاران نفر از جوانان و نوجوانان رشيد كشورم به خاك مي غلطند. سهم ما يك نفر است.
آري ما هم به جمع آناني مي پيونديم كه تركشي نصيب كاشانه ي جان شان مي شود، تا به
خود آييم و بهتر درك كنيم كه بر كشور مان چه مي گذرد.
نوروز
66 را با لباس سياه گرامي مي داريم. تقريباً مردم خسته شده اند. در جنگ هاي ويران
گر امروزي پيروزي معنايي نمي تواند داشت. در سال 67 با پذيرش قطع نامه 598سازمان
ملل متحد،جنگ پايان مي يابد، خبرها اميد بخش است. قرار است ايران را بسازيم. هزار
ميليارد دلار خسارت جنگ برآورد مي گردد. با اين همه شور و شوق پايان جنگي ويران
گر، به اميد فردايي بهتر كه بوي زنده گي از آن به مشام رسد نويد بخش دل ها مي
گردد. دوران سازنده گي آغاز شده است.
دهه ي چهارم ( هفتاد ) :
در
حوزه ي اقتصاد تبعات ناشي از جنگ و طرح و برنامه ها و سياست هاي نوين براي بازسازي
كشور به تورمي بي سابقه دامن مي زند ( بين 40 تا 50 درصد ). در حوزه ي فرهنگ آنان
كه در دهه ي پيشين سرگرم جبهه و جنگ بودند، اكنون به حوزه ي انديشه و فرهنگ
پرداخته اند. شماري به باز شدن فضاي فكري و فرهنگي معتقدند و گروهي به تحديد آن.
اندكي
بيش از گذشته با نشريات و كتب جدي و با ارزش آشنا شده ام. نارضايتي عمومي در حال
شكل گيري است. نگاه دو گانه به حوزه ي فرهنگ و تورم هر دم فزون تغيير در امور
اجرايي را ايجاب مي كند. مردم در يك اجماع بي سابقه ( در تمام سال هاي پس از
انقلاب ) حول يك روحاني خوش فكر ( سيد محمد خاتمي
) كه سبقه ي فرهنگي درخشاني هم دارد گرد مي آيند و يك « نه » ي بزرگ به تفكر حاكم
مي گويند. اين حماسه ي « دوم خرداد » 76 است. من نيز با تمام انتقاداتي كه دارم در
سرحد توان با اين جريان مردمي هم راهم. اميد تازه اي در جان هاي پير و جوان جان مي
گيرد. شعارهاي دولت جديد عمدتاً فرهنگي است و همين باعث مي شود كه اكثريت نخبه گان
و روشن فكران جامعه اميدوارتر شوند و به او دل بندند و جامعه را به سمت شور و
شادماني و نشاط سوق دهند. هر چند كه كارشناسانه ترين سياست هاي اقتصادي دولت در
تمام سال هاي پس از انقلاب كه گرهي از كار فرو بسته ي مردم گشاده است در همين سال
ها رقم مي خورد و رفاهي نسبي فراهم مي گردد و امكانات رفاهي تا حدودي بين همه گان
تقسيم مي شود.
اكنون
زماني فرا رسيده است كه تا حدودي در كنار تعهد ديروزين به تخصص هم توجه مي شود و
جامعه شاد از آن است كه نخبه گانش قدر بينند و بر صدر نشينند. در آن سوي اما شماري
هستند كه در كارند تا به بهانه هاي مختلف هر روز اختلالي در روند امور اجرايي
ايجاد كنند.
به
سينماها حمله مي كنند، كتاب فروشي آتش مي زنند، روزنامه ها را يكي پس از ديگري
تعطيل مي كنند، فجيع تر از همه نخبه گان و انديش مندان را مي دزدند و به قتل مي
رسانند و اين ها اسباب و عللي است تا مقدمات يك سرخورده گي و بي تفاوتي عام را سبب
ساز شود. فرهيخته گان، هنرمندان، انديش مندان و آدميان شريف بر اين ميانه مويه سر
مي دهند و خون از دل مي خورند. در سال هاي پاياني اين دهه بهترين نشريات ( به ويژه
روزنامه) در ميان مطبوعات ايران منتشر مي شود كه يكي پس از ديگري توقيف مي شود و
اين درست به زماني است كه پس از انتخابات پر شور سال 76 مردم در آستانه ي اميدواري
قرار دارند و اميدها به يأس و دل مرده گي مي پيوندد تا نا اميد از تعيين سرنوشت
خويش كنج عُزلت را به پيش گيرند.
در
سال ها ي پاياني اين دهه صاحب خانه و ماشين مي شوم. دو فرزند دارم. مدرك كارشناسي
گرفته ام. مرتب به كوه مي روم. دوستان زيادي دارم. مسافرت هاي طولاني بخشي از
برنامه ي زنده گي ام شده است. صاحب كتاب خانه ي شخصي هستم. نه تنها زياده خواه
نيستم بلكه به آن چه دارم كاملاً قانعم. ولي بسيار بيش از آن كه بخندم مي گريم. به
وضوح مي بينم كه جامعه نيز چندان نمي خندد. وطن دل تنگ است و من ازمرگ هيچ هراسي ندارم.
دهه ي پنجم ( هشتاد ) :
اين
نگاهي فردي است ولي برگرفته از متن جامعه، بي هيچ وام داري به گروهي خاص به جز
مردم و حقوق انساني شان. بايد اعتراف كرد كه ما به ناچار به حداقل ها بسنده مي
كنيم. پس از انتخابات سال 76 و تكرار همان در سال 80 ، اميد به زنده گي اندكي
افزايش يافته بود، رفاه نسبي و آزادي هاي مدني و انساني اندكي رو به بهبودي داشت و
دخالت در امور خصوصي و انديشه ي مردم كمي بي رمق تر شده بود و ايران در جهان
اعتباري بيش از پيش مي يافت. ولي دست هاي پيدا و پنهان طالب قدرت روز به روز به
كار شكني هايش مي افزود. سرخورده گي به حد اعلا رسيده بود. دموكراتيك ترين
انتخابات تاريخ جمهوري اسلامي ( به جز دور اول ) در سال 84 برگزار شد و گم نام
ترين نامزد تأييد صلاحيت شده به مقام رياست جمهوري رسيد. اين تنها دوره اي بود كه
پس از عزل بني صدر، نيروهاي ملي – مذهبي ( ليبرال ها – و تكنوكرات ها ) مشغول
فعاليت براي كانديداي مورد نظرشان دكتر معين بود.
در
چهار سالي كه گذشت،اميد به زنده گي به حداقل رسيد، تورم و گراني بيداد مي كند. از
خود كفايي گندم گذشتيم و جزء رتبه هاي نخست وارد كننده ي گندم جهان شديم. بسياري
از دگر انديشان و روزنامه نگاران درون حاكميت به خارج كوچيدند. شمار زيادي از كتاب
هاي مميزي شده ي دوران قبلي اجازه ي چاپ مجدد نيافتند. بسياري از نشريات توقيف
شدند. چهار سال وعده ي سهام عدالت دادند و يك بار در روزهاي انتخابات پرداخت
كردند. منزلت جهاني مان كاهش يافت و مريد پروري افزايش.
اين
همه و بسياري ديگر ادامه داشت، تا برگزاري انتخابات تاريخي خرداد 88 ورقابت بين مهندس ميرحسين موسوي ومحموداحمدي
نژاد و حوادث پس از آن كه به گفتنش نيازي نيست؛ جز اين جمله ي معروف كه نمي
دانم از كيست وبه كمال به بار نشست : « انقلاب فرزندان خودش را مي بلعد ».
و
اكنون به فاصله ي سي سال و براي دومين بار شمار زيادي از مديران عالي رتبه و خوش
نام نظام ( وزير، نماينده و ... ) بي آن كه از نظام خارج شوند اسير نظامند و به
زندان.
جان
باخته گان تاريخ انقلاب، به زير خاك آرميده اند و بسياري از خانواده هاي آنان به
كنارشان. آنان كه زنده مانده اند هيچ ادعايي ندارند و شمار وسيعي از رزمنده گان و
جانبازان و معلولين نيز.
بر
اين ميانه دايه ي مهربان تر از مادر شده اند؛ آنان كه صداي شليك يك تير هم به
ميدان جنگ راستين نشنيده اند.
از
نيم قرن زنده به گوري مي گفتم . اين است
بازتاب قطعه ي كوچكي از آيينه ي خرد شده ي انساني كه خود دنيايي است و تاريخ؛
تاريخي كه مرا رقم زده است. تاريخي كه سياست مداران و صاحبان قدرت رقم زده اند و
ارجمند ترين و والاترين سال هاي عمر يك انسان بدين نمط برگذشته است. 20 تا 50 ساله
گي.
در تمام اين سال ها هيچ گاه نه براي خود و نه براي همسر و فرزندانم جشن تولد
نگرفته ام، هر چند كه ستايش گرجشن و شادي هستم و متنفر از سوگ واري و اندوه. چرا
كه به قول « سايه » : در
اين زمانه كه درمانده هر كسي / از بهرنان شب / ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست.
از دل بسته گي ها و شادماني هاي بدون سبب گفتم، از غم ها و دلهره ها و آرمان
ها بدان زمان كه ناتوان بوده ام.
اكنون توان گر شده ام، به قدر مقدور و با چاشني قناعت به قول سهراب : « روزگارم بد
نيست ».(درمقايسه با دوزخيان زمين) فقط شادمان مي شوم، آن زمان كه وطنم شاد است،
مي خندم ولي با جمع. جمعي كه با هم نمي خندند. اگر بخندند به هم است و نه با هم.پس
نمي خندم. گاه ادايش را درمي آورم. تا چون افسرده دلي نيالايم به بيماري خويش جمع
را و نرانندم از محفل؛ كه انسان است و دل خوش به پذيرشش از طرف جامعه و جمع.
و مي گريم هر روز بارها و به تكرار، در اندوه كشتار بي گناهان به افغانستان، عراق،
پاكستان و ... بر عمليات انتحاري « پيشين،وزيرستان... » بر احوال خانواده ي
زندانيان سياسي كشورم ( خدمت گزاران ديروز و خائنين امروز )، بر خروج هنرمندان،
توقيف نشريات، سانسور كتاب، تحقير مردم و خودم، چاپلوسي و دروغ و ... .
و آرمان ها ،از صعود به قله ي كوه رو به روي باغ پدر برگذشته است، چرا كه با
سرفرازي ،تمام قلل مرتفع ايران را همراه با استواري بي مانندشان به تماشاي دره و
آبشار و علف و صخره نشسته ام و صباحاني است كه به قلل دياران آزادي و آب مي
انديشم.
كودكي كه ديروز به لاستيك كهنه ي موتوري دل خوش بود تا بچرخاندش و در محيطي پرورش
يافته بود كه نخستين كتابي كه ديده بود قرآن بود و پس از آن فقط كتاب درسي و ديگر
هيچ ،امروز اوقات بيداري اش را فقط كتاب پر مي كند و كوه و اندوه.
محيط
زيستم را مي ستايم. هيچ حيواني را به بند نمي كشم. آزادي را مي پرستم، عدالت و
دموكراسي، حقوق بشر و ... را نيز؛ و آرزوي آن به سر دارد كه سياست بازان بر سر عقل
آيند و فاصله ي خويش را با مردمان شان كم؛ و بدانند روزي كه نخستين روزنامه، كتاب
يا فيلم سانسور شود و يا نخستين انسان به خاطر عقيده اش به حبس اندر شود، آن روز
لحظه ي آغاز شمارش معكوس مشروعيت و مقبوليت بندسازان است و رخت بر بستن حلاوت هم
زيستي مسالمت آميز از جامعه.
در
مهر 88 با اكراه از معلمي كناره گرفتم و به اصطلاح « بازنشسته » شدم. معقولانه تر
مي نگرم دالان تنگ و در نوشته ي فرا پشت را و اين كه زنده گي همين است آيا ؟ اين
رباعي از خيام از ذهنم بر مي گذرد :
گردون، نگري ز قد فرسوده ي ماست
جيحون،اثري ز اشك پالوده ي ماست
دوزخ، شرري ز رنج بيهوده ي ماست
فردوس، دمي ز وقت آسوده ي ماست
به
جز دوران كودكي و آن همه شادماني بي سبب و اواخر دهه ي دوم همراه با شادماني هاي
با علت و سبب و اواخر دهه ي چهارم كه شور اميدي در دل زبانه مي كشيد، پيوسته مصداق
بيت سوم رباعي بالا بوده ام. و نيز مي انديشم كه در اين گذار « انسان » كرده ام
آيا آن چه مي بايد ؟
« بامداد »
شاعر به كمكم مي آيد :
دستانِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بركشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر كامل و هر پگاهِ ديگر
هر قله و هر درخت و هر انسانِ ديگر را.
رخصتِ زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه يِتنگ چشمي يِ حصارِ شرارت ديديم و
اكنون
آنك درِ كوتاهِ بي كوبه در برابر و
آنك اشارتِ دربانِ منتظر !-
دالانِ تنگي را كه در نوشته ام
به وداع
فرا پشت مي نگرم :
فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه.
و هزاران بيم و اميد و رضايت و حسرت و اين كه مي دانم :
« من به هيأت " ما " زاده شدم
به هيأت پر شكوه انسان . »
و اميد !
و
يك بلا نسبت شعر :
" هم زبان "
- بر بلنداي سراشيب
دالانِ در نوشته ي تحقير و تنگ را
به نفرت وا پشت مي نگرم:
- به خود مي لرزم
از تماشاي خُلَنگ زاري كه
به نقد تمامت عُمر برگذشته ام
- شاد از آنم
كه در رثاي " اميد "
مرا زمان مايه به آخر رسيده است
- رو به آينده
در تاريك ناي افق
بر شبِ بي روزنِ هرگز
روزني مي بينم
آه ! نه، خدايا، ستاره يي ! ؟
- خورشيد
در پيله ي سياه دلم طلوع مي كند
- باورم مي شود
كه دروغ است
اين كه مي گويند:
فلاني ستاره ندارد
- من ستاره ي گم گشته ي
خويش را
جُسته ام !
تو چي ؟ !
"فرياد"
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم
آبان 1388ساعت 23:44 توسط حسن قرباني |