حالا حکایت ماست

       نخست:

مهرماه امسال، پنجمین سال روز راه اندازی" گاه نوشت (سروترشیز)"است؛این که ازواژه ی گاه نوشت استفاده کردم ،بدان روست که گاه درکامنت هایی که برایم یاسایروبلاگ هاگذاشته می شود،با اصطلاح«با...به روزم»زیادروبه روشدم؛من امادراین مدت هرگز به روزنبودم ،ولی به هفته و ماه چرا.به روزنبودنم را دو دلیل است:نخست دومین اش.وآن این که آن مایه دانشی که«به روز بودن»را لازم است بامن نبوده ونیست؛باقیداین نکته که تلاشم برآن بوده که ازمطالب سطحی و شخصی وکپی برداری، تبری جویم.

     واما اولینش:تنبلی.تمام؛البته دغدغه های روزانه،غم نان وپروای جان ونگاه معصومانه ی طفلان وصدها درد دیگر بی درمان را می شودبراین افزود.

     تاکنون وازبدو ورودبه این دنیای پرمسوولیت وخوف وخطر(وبلاگ نویسی)بنایم برآن بوده که درکنارپرداختن به مسایل اجتماعی ،ادبی وتاریخ،مناسبت های ملی وزیست محیطی رانیز،پاس بدارم ومطلبی بنگارم.ماه مهر،سرشاراست ازاین مناسبت ها؛واین که این بارتابدین مایه کوتاهی داشتم، که دوستان نیزبه تفقدیادآوری فرمودند،خودحکایتی دارد. بااشاره ای به تلخیص،به آن حکایت، دوستان ومتفقدینِ این گاه نوشت برمن خواهند بخشید،باعذری که به پیش گاهشان تقدیم می کنم:

     گویند،واعظی به تفنن وهمراهی بازمانه را،به پیش نهادعیال واولاد،میل به تغییر وتجدیدبناافتاد.پس اوستای بنا وکارگربگرفت وبه جان ساختمان بی زبان اوفتادند.هرکسی ازاقارب که ازآن حوالی بگذشت طرحی دادوعیال واولادنیزخاطره هابکردندازآن چه به دیگرابنیه دیده بودندویا ازدر وهمسایه شنیده.باری جناب شیخ هرچه به یک عمریاحسین یاحسین فراچنگ آورده بود،اوستای بناوکارگربه چندضربه کلنگ ازاوبازستاندند.شیخ راکفگیربه ته دیگ ساییدوروضه ونمازواجب وجماعت ونذری راچندبرابرکرد،تامگرازچاله ی خودساخته برون آید؛اماممکن نشد.

     شبی« توبره کارِ» بنا را به زیرعبا نهاد وبه منبر فرازآمد؛پس ازذکروموعظه ومصیبتی سوزان ازجماعت خواست که برنفرین ودعاهایش باصدای بلند آمین گویند.پس دست تضرع به درگاه باری تعالی برآوردوبا اشاره به آن چه به زیر ردا پنهان ساخته بودباصدای غراوازسوزجگرگفت:

     _خدایا: شراین بلای خانمان سوز را ازجمیع بندگانت دور بفرما.

    جماعت که پیش ازاین چشم به گریه وگلو به نعره فروشسته بودندبا چنان صدایی آمین گفتندکه مستمعین به خواب نازفرورفته وجماعت خمارونشئه اجیرشدند.

     _بارلاها:دشمنان مان رانیزبه این مصیبت گرفتارمفرما.

     _آمین.

     _پروردگارا:تورابه حق مقربین درگاهت قسمت می دهم ،یامرا ازشر این برهان، یا امرِحق مرا برسان.

     _آمین.

     خداوندا:...

     چون سخن بدین جارسیدیکی ازمریدان رادل برجناب شیخ بسوخت وحس کنجکاوی اش به بارنشست.باصدای بلندازاو پرسیدچه ملعونی به زیرعبای جناب شیخ پنهان است تا به دوزخش بفرستیم.شیخ توبره کاراوستای بنا رافرازآوردوگفت:این.ازاین بهراسیدوازوی تبری جویید؛پای به هرخانه که بگذارد،دودمانش رادود می کند.مال وحال و وقت وآرامش وآسایش و...همه رابه یک جا می بلعد.

     به قول زنده یاد عمران صلاحی«حالا حکایت ماست»

     ودو دیگر این که نگارنده رانیزصباحانی است درستیزاین بیماری صعب العلاجم.

با سپاس وپوزشی بی پایان ازمتفقدین ارجمند،که این گاه نوشت را لایق وقت کشی خودمی دانند.