از پوپول «ایسم » تا « ایسم » پولی

                             (1)

                آن چه جوان درآیینه بیند ،پیردرخشت خام تواند دید

                                                                                  «ضرب المثلی ودیگرهیچ»

     خدای بیامرزاد جمیع رفته گان شما را در کنار جهاندیده پیری از بسته گان حقیر به عهد صغیر. آن کان تجربه، حکایات ملموس فراوانی داشت از سخت و سستی روزگار کج مدار، از عهد شباب تا به روزگار سپری شده ی مردم سال خورده؛که نمونه ای از آن را ( نقل به مضمون ) با تکیه برحافظه ی تسخیر شده به بیماری آلزایمر برایتان نقل می کنم.

     گفتم که پیرمرد راحکایات عینی فراوانی بود.از آن همه دوحکایت بیش تر،مرایاد است ؛ازعدم اعتماد به صاحبان دفتر و دیوان به ویژه نوع اجنبی اش.از روزگاری می گفت که پیر استعمارگر " انگلیس " سیطره اش را بر بوم کوروش و داریوش گسترانیده بود. روزگاری که: « باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پربار. گرم رو آزاده گان دربند؛ [و ]روسپی نامردمان، در کار بودند. روزگاری که :انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم آورد دشمن، تا، به تدبیری که در ناپاک دل دارند،هم به دست ما شکست ما براندیشند ».

     از « جنگ تریاک » سخن می گفت و خرید « گندم تضمینی». از روزگاری که عمله ی استعمارمحصول را درفصل برداشت به چندین برابر قیمت واقعی می خریدند و تا پیش ازفصل برداشت در سال بعد، به کم تر از نیم و ثلث قیمت خرید می فروختند.کم دولتان و خامان هم از سال نخست محصول خود را واگذار می کردند و در تمام مدت سال به قیمتی نازل ،مواد واگذار شده را ابتیاع می کردند. سالیانی چند بدین نمط گذشت و این رویه کماکان ادامه داشت. پیران دوراندیش هم چنان مقاومت می کردند و آذوقه ی سال را به انبار خویش نگه داری می کردند و مورد استهزاء آنانی قرار می گرفتند که محصول خویش را به گاه برداشت به قیمتی کلان فروخته و به روز نیاز به قیمت ارزان خریده اند. این رویه چندان پایید تا پیرترین مصلحت اندیشان از طعن و کنایه درو همسایه و اصحاب خانه به ستوه آمده و وادار به تمکین از روال رایج شدند.

     جهان دیده پیر ما نقل می کرد: آن گاه که تمام مردم به روال رایج گردن نهادند، ( از معتادین به تریاک درمی گذرم که فرار از خماری را چگونه به دریوزه گی افتادند ) پیر استعمار نیمی از آن را بسوخت و در هیأت حمل کامیون های سرپوشیده ی گندم، سربازان مسلح را در جای جای کشور پیاده کرد و مردم را به تمام، برده و بنده ی خویش ساخت ،از بهر لقمه نانی تا فقط شکم خویش سیر کنند و از هر چه به جز این ،تبری که چه عرض کنم؛ به کل فراموش کنند که انسان را مگر به جز پر کردن شکنبه رسالتی دیگر نیز هست ؟! شما نیز شنیده اید که می گویند: شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

     و اما، آن حکایتی بود از جهاندیده پیری از بستگان که به دوران صغارت شنیده بودم از دوران زعامت طاغوتیان. بشنویم حکایتی دیگر را از روایت گری که به سه نسل بعداز آن جهان دیده پیر تعلق دارد و نقل به مضمون نمی کند چرا که خود آن را زیسته است به روزگاریاقوت:

     توضیح واضحات کرده باشم که: در جایی که دست رسی به کل نیست نمونه ای را شاخص مطالعه و مداقه قرار می دهند و نتیجه را به کل تعمیم می دهند. نمونه ای راکه من می آورم می توان تاحدودی تعمیم به کل داد.همین چند سال پیش بود که جشن خودکفایی گندم گرفتیم و همین یکی دو سال پیش بود که به گمانم اگر اشتباه نکنم صحبت از این بود که ایران بزرگ ترین وارد کننده ی گندم جهان است.

     و اما حکایتی که نگارنده راوی آن است:

     در ده کوره ای که من منتسب به زاده شدن در آنم، از روزگار کودکی تا همین پایان جشن خودکفایی گندم، از دهقانانِ جوانِ خام تا پیرانِ مجرب سال خورده را، کشت نخست همه ساله شان گندم بود. آری « گندم، برکت خدا » آن هم در روستایی که فاز تخصصی کشاورزی شان باغ داری است نه زراعت.

     در چند سال گذشته به میمنت و مبارکی سیاست های کارشناسانه و دل سوزانه ی دولت فخیمه ،و به منظورگسترش عدالت،برای روستاییان سهمیه ی آرد در نظر گرفته شد و نانوایی دایر گردید. هم زمان با بسط این سنّت سیّئه در روستاها بسیاری از کشاورزان عطای کشت گندم را به لقایش بخشیدند. دست کم در سراسر ترشیز بزرگ،امروز ما کم تر با مزارع سرسبز و مواج گندم در فصل بهار روبرو هستیم. آیا این نمونه ( منطقه ی ترشیز ) و آن سنّت سیّئه ( توزیع آرد در بین مولدین گندم ) نمی تواند دلیلی باشد برای تعمیم چنین سیاست های ناکارآمدی، که ما را در کم تر از یک دهه از صادر کننده ی گندم به وارد کننده ی نخست آن در جهان ارتقا دهد ؟!

     بی انصافی نکرده و خشک سالی های اخیر را از نظر دور نمی دارم ؛ولی سخن اصلی من این است که اولویت نخست کشاورز جوان و پیر ما، دیگر گندم ( برکت خدا )نیست.شاید زعفران باشد. چرا که نان در نانوایی روستا هست. اگر قدرت خریدش نیز باشد !! سال هاست ( از زمان ملی شدن صنعت نفت )مصرف کننده گان این پهنه، گدای دست دولت بودند اکنون تولید کننده گان نیز جیره خوار دولت شده اند.زمانی آرد سهمیه ای توزیع کردند و گاه به ضرور سیب زمینی به رایگان بخشیدند. اکنون کشاورز بدان وابسته و معتاد شده است.نه تنها سیب زمینی به رایگانش نمی دهند که سهمیه ی آردش را نیز قطع کرده اند. چرا که « پول » اش می دهند! بسیاری از نانوایی های روستایی تعطیل و یا در آستانه ی تعطیلی قرار گرفته است.حال دیگر نه تنهاکیسه گونی های « جوانِ خام »، که کندو و جوالِ« دهقانِ سال خورده » نیزاز گندم خالی است. آیا پایه گذاری مکتب « پول »«ایسم» و « پو،پول »« ایسم »نظام اجتماعی و بنیان کشاورزی را ویران نخواهد کرد ؟!

      همین چند روز پیش پدرم در حین خرمن کوبی می گفت: «امسال در ده ما ( روستایی حدوداًچهارصد خانواری ) تعداد کسانی که گندم کاشته اند به عدد انگشتان دست ها نمی رسد. صاحب خرمن کوب گفت: نه، عمو. چهار نفر!!!»

                                                                        ادامه دارد...